تبليغاتX
پرواز را به یاد آر
اول صبح ازل تا آخر محشر دمی...
 

 Haj Navid Salavati

به من بگو آیا پیش از این پروازم داده ای؟

من ترا یکبار دیدم ... فقط یک بار ... سالها پیش از این ... نباید بگویم چند سال پیش ولی زیاد نیست...

نیمه شبی در تابستان بود که به سرایت آمدم . قرص ماه کامل بود ...

شنیده بودم که ماه کامل شب عشاق است . در ارتفاعات آسمان مانند روحی بودم  پریشان حال در جستجوی تو, تا مرا به  بالاها ببری...

پرده نوری که تارش از ابریشم و پودش از سیم خام مینمود . به خاموشی و آرام  , بر چهره هزاران گل که در باغی مسحور , سرهای خود را به آسمان گردانده بودند افتاده بود .

در این باغ , هیچ بادی به جز بر نوک پا یارای حرکت نداشت . پرتو مهرآمیز بر چهره این گلها که همه به آسمان نظاره گر بودند افتاده بود و گلها به پاس این موهبت از سر اشتیاق جان سپرده و ارواح عطرآگین خود را به ماه نیاز مینمودند.

لباسی سفید به تن کردم...

جنس آن از بنفشه بود . در این نیمه شب تابستان برای تنفس بویی خوش در آن باغ توقف کردم .پاهایم گام برنمیگرفت گویی همه عالم در خواب است .

لحظاتی چشمهایم را بستم...

صدای باران را میشنوی؟ فقط من و تو بیداریم . آه ای معشوق من ای زیبای من ! از این دو کلمه قلبم به طپش افتاد . تمام تنم خیس از باران شده است .

ناگهان همه چیز ناپدید شد دیگر خانه مکعب وسط باغ و گلهای درون این باغ معلوم نبود . همه چیز و همه چیز به پایان رسیده بود به جز تو

فقط تو را دیدم .  ساعتهای دراز نگریستم و به جز تو ندیدم . چه سرگذشت شورانگیزی ! چه بلند امیدی ! چه غروری عظیم و خاموش چون دریا! آرزوهایی بی پروا! چه عشقی شدید و بی پایان ! و باز هم تو...

آن شب که تنها تا خانه تو آمدم , در تمام راه پیش پای مرا روشن کردی . راهنمای من شدی. فرشتگانت را با من همراه کردی .کارشان روشنی بخشیدن و افروختن بود و وظیفه من نجات یافتن به وسیله نور پر مهر تو و ظاهر شدن در آتش شوق و مقدس شدن در شعله بهشتی...

به تو رسیدم...

باز هم چشمانم را بستم دیگر صدای باران نمی آمد. صدای ریزش اشکهای من بود . به پرده خانه ات آاویزان شدم .به زانو افتادم ...

به گوشم خواندی برخیز...

دلت نمیخواهد که برخیزی و این جمعیت را که میگذرند نظاره گر باشی؟ از کودکی به من گفته بودند وقتی تو را دیدم سه آرزوی خود را بگویم. ولی نمیدانم  چرا ارزوهای خودم را فراموش کردم و آرزوهای دیگران به یادم آمد .

باز هم گریستم...

ولی یادم آمد . ازت خواستم که مرا به پرواز در آوری و به پیش خودت ببری .

وای بر من غافل...

حاج نوید صلواتی

دلم میخواهد سازم را به دست بگیرم وساعتها برایت بنوازم.

من آمدم خودم را تقدیمت  بکنم. چیز دیگری ندارم . خیلی کوچکم در مقابلت زیبای من . به هر طرف مینگرم تو را میبینم . تو هم مرا ببین . به پاس آن روزهای آفتابی و بارانی این عاشق دلشکسته را مرهمی باش .

بی تو روزها سپری کردم

شرمنده ام از حضورت که فراموشت کردم.

مگر عاشق معشوقش را فراموش میکند؟ پس من عاشق نبودم . وانمود میکردم که عاشقت هستم . شرمنده ات هستم . ولی تو که من را فراموش نکرده بودی . این را همان جا فهمیدم . وقتی که بارانت به روی من باریدن گرفت .

صدای زیبایی به گوشم میرسد...

صدای عقابی از کوهستان دور دست

لبخندی میزنم...

آیا هنوز در خوابم...؟

حاج نویدصلواتی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 تیر1388ساعت 22:45  توسط حاج نوید صلواتی | 
 

 Sunset (Haj Navid)1

زندگی بر من به یک منوال تا سی سال رفت                 باطل آن عمری که سی سالش به یک منوال رفت

معنی هستی مپرس از من که تنها دیده ام                    روز رفت وهفته رفت و ماه رفت وسال رفت

یک تن از یاران دیرین در کنر من نماند                     عشق رفت و شادمانی رفت و ذوق و حال رفت

انتظار مرگ را عمر عزیز انگاشته است                   آنکه دارد شکوه کاین مهلت به استعجال رفت

با دو چشم باز در خواب پریشان بوده ام                    عمر بر من بی خبر, چون عمر بر تمثال رفت

مالها بر جای ماند و عمر خلق جیفه خوار                  یا به جمع مال یا در آرزوی مال رفت

پیش از آن کز مقدم پیری خبر آید مرا                       هر سر مویی ز اعضایم به استقبال رفت

چند روزی مهلت ذوق و حالی داشتیم                        آه! کاین مهلت ز غفلت , به قیل و قال رفت

زندگی بازیچه یا عمر گرامی هر چه بود                    نیک یا بد شکر ایزد را که در هر حال رفت

دردناک و بی اثر دانی چه را ماند نوید                      یاد عشق رفته را آهی که از دنبال رفت

حاج نوید صلواتی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 تیر1388ساعت 11:1  توسط حاج نوید صلواتی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
دیوانه سرم در کوه ها,
شامگاهان از مرزها میرسد,
نمی دانم بی نصیبی من از زمستان است, یا از باران یا از عشق.
اشکریزان و اشکریزان,
کوهستانهای ما سبز خواهند شد,
شب سیاه را به بند خواهیم کشید,
خواهی دید.
در آغاز بهار کار خود را به پایان بردم,
بر پیشانیم جنگ نوشته شده است,
آیا از زمستان زودرس است یا از بهار و یا از عشق؟
اشکریزان و اشکریزان,
کوهستانهای ما سبز خواهند شد و به خورشید خواهیم رسید
نوید صلواتی

پیوندهای روزانه
تیمچه نویدالدوله
حاج نوید Badoo! (عکسهای حاج نوید!)
یک قدم تا رهایی...
استاد علامه محمدتقی جعفری
Aol
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
پیوندها
دکتر فضل الله صلواتی
فرید صلواتی
نسیم عشق ,شمیم مریم(وحید صلواتی)
چار کلمه حرف حساب! (نعیم صلواتی)
حاج نوید 360
گالری عکس (ادهم صلواتی)
آخرین وداع
آوای بی هجا (حامد صلواتی)
پسرم مانی( مانی نازنازی صلواتی!!!)
بهترین بازیهای کامپیوتری(احمد حق زاده)
از من به تو (سیده مریم مصطفوی)
صدای سکوت (نسیم)
باز هم زندگی (زهرا امامی) سوفی
وارش (هستی)
عشق (نوید)
اینجا میتونی راحت زندگی کنی (رضا سلطانی)
حقایق پنهان (امیرحسین ابراهیمی)
لحظه های گمشده (سارینا)
روانی! (با عرض شرمندگی!)
میادین و مشاغل شهری
برگ بی برگی (نازنین جمشیدیان)
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم(گلبهار)
کیمیاگر (امین قربانی)
خداوندا... (نرسیس)
آبادان من ، ایران من (محمد خدری)
چرکنویس
محمد علی قانعیان
حجم ذهنی (سینا)
هموطن سلام ( مریم )
آزادی در تنهایی (سانا)
شعر و شور
گروه آموزشی داود نصریان
ترا من چشم در راهم ... (غریب آشنا )
کلاس عشق
Iranska Humanitarna Organizacija BIRDS
ساعت: 25 (مری)
هم نورد افق های دور
یک فنجان کافه میکس (محمدحسین حسینی)
نسیم صبا
تاوان عشق (رویا)
نگاه دار دلی را که برده ای به نگاهی...(ناقوس)
هفت اورنگ (سعید)
جمعی از دانشجویان کارشناسی روابط عمومی
حدیث دل
محمدرضا زادهوش
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

Haj Navid Salavati - Direct My Link is an SEO friendly web directory that offers free and paid advertising for quality sites. here to go to yahoo.
set as your home page !-- by MuBlog.metaarchivegroup.com --> Static IP Tracing Trace IP
 لینــک ســــازاضافه کردن لینک
webgozar code: