![]() |
![]() |
|
| اول صبح ازل تا آخر محشر دمی... |
|
به من بگو آیا پیش از این پروازم داده ای؟ من ترا یکبار دیدم ... فقط یک بار ... سالها پیش از این ... نباید بگویم چند سال پیش ولی زیاد نیست... نیمه شبی در تابستان بود که به سرایت آمدم . قرص ماه کامل بود ... شنیده بودم که ماه کامل شب عشاق است . در ارتفاعات آسمان مانند روحی بودم پریشان حال در جستجوی تو, تا مرا به بالاها ببری... پرده نوری که تارش از ابریشم و پودش از سیم خام مینمود . به خاموشی و آرام , بر چهره هزاران گل که در باغی مسحور , سرهای خود را به آسمان گردانده بودند افتاده بود . در این باغ , هیچ بادی به جز بر نوک پا یارای حرکت نداشت . پرتو مهرآمیز بر چهره این گلها که همه به آسمان نظاره گر بودند افتاده بود و گلها به پاس این موهبت از سر اشتیاق جان سپرده و ارواح عطرآگین خود را به ماه نیاز مینمودند. لباسی سفید به تن کردم... جنس آن از بنفشه بود . در این نیمه شب تابستان برای تنفس بویی خوش در آن باغ توقف کردم .پاهایم گام برنمیگرفت گویی همه عالم در خواب است . لحظاتی چشمهایم را بستم... صدای باران را میشنوی؟ فقط من و تو بیداریم . آه ای معشوق من ای زیبای من ! از این دو کلمه قلبم به طپش افتاد . تمام تنم خیس از باران شده است . ناگهان همه چیز ناپدید شد دیگر خانه مکعب وسط باغ و گلهای درون این باغ معلوم نبود . همه چیز و همه چیز به پایان رسیده بود به جز تو فقط تو را دیدم . ساعتهای دراز نگریستم و به جز تو ندیدم . چه سرگذشت شورانگیزی ! چه بلند امیدی ! چه غروری عظیم و خاموش چون دریا! آرزوهایی بی پروا! چه عشقی شدید و بی پایان ! و باز هم تو... آن شب که تنها تا خانه تو آمدم , در تمام راه پیش پای مرا روشن کردی . راهنمای من شدی. فرشتگانت را با من همراه کردی .کارشان روشنی بخشیدن و افروختن بود و وظیفه من نجات یافتن به وسیله نور پر مهر تو و ظاهر شدن در آتش شوق و مقدس شدن در شعله بهشتی... به تو رسیدم... باز هم چشمانم را بستم دیگر صدای باران نمی آمد. صدای ریزش اشکهای من بود . به پرده خانه ات آاویزان شدم .به زانو افتادم ... به گوشم خواندی برخیز... دلت نمیخواهد که برخیزی و این جمعیت را که میگذرند نظاره گر باشی؟ از کودکی به من گفته بودند وقتی تو را دیدم سه آرزوی خود را بگویم. ولی نمیدانم چرا ارزوهای خودم را فراموش کردم و آرزوهای دیگران به یادم آمد . باز هم گریستم... ولی یادم آمد . ازت خواستم که مرا به پرواز در آوری و به پیش خودت ببری . وای بر من غافل...
دلم میخواهد سازم را به دست بگیرم وساعتها برایت بنوازم. من آمدم خودم را تقدیمت بکنم. چیز دیگری ندارم . خیلی کوچکم در مقابلت زیبای من . به هر طرف مینگرم تو را میبینم . تو هم مرا ببین . به پاس آن روزهای آفتابی و بارانی این عاشق دلشکسته را مرهمی باش . بی تو روزها سپری کردم شرمنده ام از حضورت که فراموشت کردم. مگر عاشق معشوقش را فراموش میکند؟ پس من عاشق نبودم . وانمود میکردم که عاشقت هستم . شرمنده ات هستم . ولی تو که من را فراموش نکرده بودی . این را همان جا فهمیدم . وقتی که بارانت به روی من باریدن گرفت . صدای زیبایی به گوشم میرسد... صدای عقابی از کوهستان دور دست لبخندی میزنم... آیا هنوز در خوابم...؟ حاج نویدصلواتی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 24 تیر1388ساعت 22:45 توسط حاج نوید صلواتی |
|
|
زندگی بر من به یک منوال تا سی سال رفت باطل آن عمری که سی سالش به یک منوال رفت معنی هستی مپرس از من که تنها دیده ام روز رفت وهفته رفت و ماه رفت وسال رفت یک تن از یاران دیرین در کنر من نماند عشق رفت و شادمانی رفت و ذوق و حال رفت انتظار مرگ را عمر عزیز انگاشته است آنکه دارد شکوه کاین مهلت به استعجال رفت با دو چشم باز در خواب پریشان بوده ام عمر بر من بی خبر, چون عمر بر تمثال رفت مالها بر جای ماند و عمر خلق جیفه خوار یا به جمع مال یا در آرزوی مال رفت پیش از آن کز مقدم پیری خبر آید مرا هر سر مویی ز اعضایم به استقبال رفت چند روزی مهلت ذوق و حالی داشتیم آه! کاین مهلت ز غفلت , به قیل و قال رفت زندگی بازیچه یا عمر گرامی هر چه بود نیک یا بد شکر ایزد را که در هر حال رفت دردناک و بی اثر دانی چه را ماند نوید یاد عشق رفته را آهی که از دنبال رفت حاج نوید صلواتی
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 4 تیر1388ساعت 11:1 توسط حاج نوید صلواتی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دیوانه سرم در کوه ها,
شامگاهان از مرزها میرسد, نمی دانم بی نصیبی من از زمستان است, یا از باران یا از عشق. اشکریزان و اشکریزان, کوهستانهای ما سبز خواهند شد, شب سیاه را به بند خواهیم کشید, خواهی دید. در آغاز بهار کار خود را به پایان بردم, بر پیشانیم جنگ نوشته شده است, آیا از زمستان زودرس است یا از بهار و یا از عشق؟ اشکریزان و اشکریزان, کوهستانهای ما سبز خواهند شد و به خورشید خواهیم رسید نوید صلواتی |
| پیوندهای روزانه |
|
تیمچه نویدالدوله حاج نوید Badoo! (عکسهای حاج نوید!) یک قدم تا رهایی... استاد علامه محمدتقی جعفری Aol آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 |
|
RSS
|
set as your home page
!-- by MuBlog.metaarchivegroup.com -->
|