![]() |
![]() |
|
| اول صبح ازل تا آخر محشر دمی... |
|
خدایا... چه احترامی است که به وجودی گرامی تر از جان احساس میکنم که همه روزه در روح من نیرو میگیرد , همچون رب النوعی سبک پی به ماوراء آسمانها به پرواز در می آید . میترسم دستهای ضعیف من پیکر لطیف او را نوازش داده و آزار دهد . بارها خواسته ام که سر بر پایش نهم تا مگر آن فرشته آسمانی مرا در زیر قدمهای نازنین خود پایمال کند . نگاه های او شورانگیز و تبسم های او روح نواز است . آرزو دارم در برابر او به خاک روم و جان و دل به پیشگاه او نثار نمایم... پروردگارا... ترا به این آفرینش زیبا تقدیس کرده و بدین شاهکار فریبنده تبریک می گویم. آه! چه زیباست زمانیکه روی میگرداند و به سویی می خرامد . می ایستم و دیده و دل بدو متوجه میسازم . گویی فرشته ایست که از انوار آسمانی آفریده شده و از بالا به جهان زیرین فرو آمده تا مگر پاهای آسمانیش ساحت خاک را مفتخر ساخته و من دیده بر جایگاه قدومش بنهم . دوست دارم در سایه او راه رفته آن کلماتیکه به زیر پاهای او پایمال شده بنویسم و نسیمی را با پیچ و خم زلفش ملاعبه نموده , استنشاق نمایم . گاهگاهی که خرمن زلف مواج خویش را بدست نسیم جسور میسپرد , هوایی که بر آن میگذرد مرحم روح دربند من است. شاید... این وجود واسطه ای است بین این کالبد فانی و عالم ابدی که بشر را به عبادت و ستایش میگمارد و با نگاهی میتواند به آسمانها پروازم دهد .
ای عشق ! تنهادلدادگان بر اسرار تو پی میبرند... تو چه هستی؟ چه میکنی؟ به کدامین سوی میروی؟ نگاه تست که عشاق زبون را با خود بر طارم ملکوت به فراز میبرد... حاج نوید صلواتی
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 31 اردیبهشت1388ساعت 11:8 توسط حاج نوید صلواتی |
|
|
گیسوانت بر سروده هایم افشان است , باد دیوانه وار بر شب هایم می وزد , جام من با اندوه پر شده , و سرتاسر شب دلم گرفته است . ای فاطمه من , ای جان من ! این عشق را فراموش کن , این عشق را پایانی ده ... در بن بست ها بر درگاهت آویخته ام , به دنبال سایه ام صدای پایی می آید , ببین مرا که چطور زیر باران آتش گرفته ام , و خاکستر های عشق بر سرم فرو می آید اشک تلخ از دیده فرو می ریزم دیگر اینجا سرای من نیست کی این روز پرغوغا به پایان می رسد به خویش لرزیده و ناله سر می دهم به شامگاهان ره می سپارم و می روم افسوس که هیچ چیز نمی تواند تو را از خاطرم محو کند حاج نوید صلواتی
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 24 اردیبهشت1388ساعت 12:24 توسط حاج نوید صلواتی |
|
|
پدرم , نه فقط برای من پدری مهربان بوده است , که مرا مثل سایر پدرانی که اطفال خود را در آغوش محبت پرورش میدهند بار آورده , بلکه یک رفیق ومونس مطلوبی نیز نسبت به من بوده ومی باشد . او مرا از حقایق زندگانی آگاه و در ظل تجربیاتی که خود تحصیل نموده تربیت و تذکر داده است که نام نیک و شهرت نیکو به خودی خود حیات است , و نیز مرا به این حقیقت متذکر شده است که جمع آوری ثروت و مکنت در زندگانی , تا حدی مطلوب و مفید است که موجب بهبودی و نجابت اخلاقی انسان باشد و اگر چه به فکر ثروت نیست , ولی تهیه ثروت را مقصد معینی فرض نمی کند . او به من آموخته است که در حیات انسان , مقاصد و آمال بزرگتر و مطلوب تری وجود دارد که به مراتب از جمع ثروت و پول مهم تر است . پدرم به خیلی از نقاط دنیا سفر کرده وفکر و خیال خود را در مشاهده بکار برده است . مشغولیات حیاتی او مطالعه کتاب های مختلف و نوشتن آثار خود بوده است . غالبا , اوقات خود را تا پاسی از شب صرف نوشتن سیاحت نامه ها و تجربیات و خاطرات گرانمایه خود نموده است . یکی از بزرگترین آرزوهایش در این بوده کتابهایی را در باره حقیقت حیات امامانی تالیف نماید که تا حدود زیادی برای نوع بشر ناشناس مانده اند و آنرا تقدیم هدایت و تکامل بشری نماید , و برای انجام این مقصود مدارک و اطلاعات لازم را جمع آوری نموده است . پدر من همیشه در منازعات و کشمکش های حیاتی چه از نقطه نظر سیاسی و چه اجتماعی , یک منظور را تعقیب نموده است و آن عبارت از این بوده که به دیگران خوبی کرده و حق حیات , شعور و عقلانیت را به آنها متذکر شده است , همچنین دست گیری از فقرا و بیچارگان نموده و به آنها از روی حقیقت و اصول معینی کمک کند . تعریف و تمجید از پدرم و بازگویی خصایص او شاید از دیدگاه شما خوانندگان محترم کار صحیحی نباشد . امیدوارم مرا بخشیده و مرا از این اقدامی که در اثر حس پدر دوستی وادار به ابراز احساسات و خصائل او کرده معذور داشته و چنانچه پدر شما نیز از این پدران باشد , قطعا احساسات شما هم در مورد پدر خود به همین قسم می باشد . کسانیکه سابقه دوستی با وی دارند , از ابراز احساساتی که در مورد او نموده ام مشعوف شده و آنهایی که سابقه ندارند با ملاحظه صفاتی که ذکر نمودم او را خواهند شناخت . برای من خیلی مشکل است کلیه احساسات و عواطف خود را هنگامی که به پدر خود فکر می کنم ابراز کنم . ای کاش برای من مقدور بود آنچه می خواستم می گفتم . آنچه امروز هستم و آنچه که در آینده امیدوارم خواهم بود , در اثر تعلیماتی است که پدرم به من داده و احساساتی است که در من تولید نموده است . عمر طولانی و موفقیت از آرزوهایی است که نسبت به وی داشته , و با در نظر گرفتن موفقیت حقیقی , او کاملا کامیاب گردیده است . آرزو و تمنای خود من هم در این است که همان موفقیت و خوشی و مسرت حقیقی که پدرم به آن رسیده نصیب من نیز بشود. حاج نوید صلواتی
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 17 اردیبهشت1388ساعت 10:39 توسط حاج نوید صلواتی |
|
|
اثر ادوارد دکر از هلند مردی همه روزه از کوه سنگ میکند . کاری دشوار داشت , رنج فراوان میبرد و مزد ناچیز میگرفت . از آن شغل جانفرسا خرسند بود . یکروز آهی کشید و گفت : « پروردگارا! چه میشد اگر مرا نیز توانگر میساختی , تا میتوانستم در تخت روان زیبا, زیر پرده های حریر سرخ بنشینم !» فرشته ای از اسمان فرود آمد و گفت: « آرزوی تو مستجاب شد !» سنگتراش توانگر گشت و در تخت روانی زیبا , زیر پرده های حریر سرخ نشست . قضا را شهریارکشور از آنجا گذر کرد . سوارانی چند از پس و پیش گردونه اش در حرکت بودند و چتر زرین و گردونه شاهی پدید آمد . باز آهی کشید و گفت : «ای کاش شاه بودم !» باز فرشته از آسمان فرود آمد که : «آرزویت برآورده باد !» شاه شد – سوارانی چند از پس و پیش گردونه اش در حرکت بودند و چتری زرین سر تاجدارش را از گزند خورشید در امان میداشت . اما زمین از تابش مهر میگداخت . سبزه در چمن میسوخت و روی شاه آزرده میشد . از نیروی مهر دیگ حسدش به جوش آمد . باز به حسرت آهی کشید که : « ای کاش خورشید میشدم !» فرشته ازاسمان به زیر آمد که « خورشید باش ! » مردک خورشید شد . بالا و زیر از راست و چپ هر سو نور افشانی کرد . اشعه تابناکش سبزه چمنها را سوزاند و روی شاهان را آزرده ساخت . اما ناگهان ابری میان او و زمین خزید . دیگر تیرهای سوزنده اش از آن ابر نگذشت و به زمین نرسید . خشمگین شد که چرا ابر از او تواناتر است ؟ بار دیگر ناخرسند شد و آهی کشید که: «ای کاش ابر بودم !» فرشته گفت : «چنانکه خواستی باش !» چون ابر شد , میان آفتاب و زمین خزید و تیرهای سوزنده خورشید را از گذشتن باز داشت . چمنها باز به سبزی گرایید . ابر به قطرات درشت باران تبدیل شد و بر خاک فرو ریخت . رودخانه ها طغیان کردند و سیل آسا در دره ودشت روان شدند . زراعتها نابود و گله ها ازپیش برداشته شد . اما تخته سنگی در برابر امواج خروشان ایستاده بود و پای مقاومتش به هیچ روی سستی نمی گرفت . بار دیگر در خشم شد که چرا در زور آزمایی با سنگ بی مقداری بر نمی آید؟ « این سنگ در توانایی از من برتر است , می خواهم سنگ باشم ! » فرشته گفت : « آنچه میخواهی باش!» سنگی عظیم شد که از باد و باران و آفتاب گزندی نمی دید و در برابر سیلهای خروشان پایداری می کرد. ناگهان مردی فقیر با تیشه و دیلم فرا رسید و به جانش افتاد . چون قطعاتی چند از پیکرش جدا کرد , در غضب شد که : دیگر این کیست ؟ همانا از من قویتر است ! باز اندوه حسرت وجودش را فراگرفت و آهی کشید که : «ایکاش مثل او بودم» فرشته بار دیگر از آسمان به زیر آمد و گفت : « مثل او باش ! » از نو سنگتراش شد , کاری دشوار داشت , رنج فراوان میبرد , ولی خرسند بود ... برگردان از حاج نوید صلواتی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 10 اردیبهشت1388ساعت 17:35 توسط حاج نوید صلواتی |
|
|
تو در داخل محبس و من در حسرت دیدارت , تو در خرمن آتش ها و من در ترانه ستمدیدگان , روشنایی را در ژرفای تاریکی ها می جوییم , تو در حسرت گذشته و من در اندیشه فرداها , تو به یک سو , من به یک سو و رفقایمان به سویی دیگر , اگر نباشیم , غمی نیست چرا که به عصر خود برآشفته ایم . کوه و در و دشت را پشت سر می گذارم زیر آفتاب چون خاک کویر پخته می شوم , دیگر دلم هوس سبزی و باران ندارد دیگر از یارم خبری نمیگیرم شب شده است و من بر لب دریا با دلی شکسته همچون فرهاد دیگر عشقم افسانه ای شده است در امواج خیال... به یاد روزی می افتم که باد خزان ما را همانند برگهای سرگردان فرو ریخت چنان تنها ماندم , تنها ماندم درد ,عشق , انتظار ... ای رهگذر روشنایی ! تو فرشته من را ندیدی؟ حاج نوید صلواتی
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 3 اردیبهشت1388ساعت 9:46 توسط حاج نوید صلواتی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دیوانه سرم در کوه ها,
شامگاهان از مرزها میرسد, نمی دانم بی نصیبی من از زمستان است, یا از باران یا از عشق. اشکریزان و اشکریزان, کوهستانهای ما سبز خواهند شد, شب سیاه را به بند خواهیم کشید, خواهی دید. در آغاز بهار کار خود را به پایان بردم, بر پیشانیم جنگ نوشته شده است, آیا از زمستان زودرس است یا از بهار و یا از عشق؟ اشکریزان و اشکریزان, کوهستانهای ما سبز خواهند شد و به خورشید خواهیم رسید نوید صلواتی |
| پیوندهای روزانه |
|
تیمچه نویدالدوله حاج نوید Badoo! (عکسهای حاج نوید!) یک قدم تا رهایی... استاد علامه محمدتقی جعفری Aol آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 |
|
RSS
|
set as your home page
!-- by MuBlog.metaarchivegroup.com -->
|