![]() |
![]() |
|
| اول صبح ازل تا آخر محشر دمی... |
|
پیرمرد , تو کنار جاده دست فروشی می کنی . باران از سوراخ کلاه پاره پاره و کهنه ات به درون می آید . کله بی مو و بی حفاظت زیر باران زنگار گرفته است . گرما , دشمن جان و سرما دژخیم بی امان توست . تن فرسوده و سالخورده تو زیر روپوش پر وصله ات میلرزد . سقف کلبه حقیرت که از گودال کنار جاده بلند تر نیست , چراگاه گوسفندان شبانان است . روزها تا دم غروب جان میکنی تا نان سیاهی فراهم آوری که صبح با آن سد جوع کنی و شب را روزه بگیری . مردم با دیدن تو به سوء ظن قدمها را تندتر می کنند , و وقتی که شامگاهان فرا می رسد به تو چپ چپ می نگرند , زیرا فقر کشنده تو رهگذران را ناراحت می کند . و تو ای برادر افسرده و اندیشناک مانند درختان لرزان , سالیان عمر را یکی پس از دیگری , چون برگهای آنها از دست می دهی و چیزی نمی گویی ! اما یادت هست , آن روزها که تو مردانه در سنگر می جنگیدی و از کشوری که برایت مقدس بود دفاع میکردی , ماشینی از راه رسید که مردی در عقب آن خفته بود . ای رهگذر ! در آن ایامی که دیو صفتان خونت را می ریختند , خوراک و پوشاک من و تو را احتکار کرد و ثروت اندوخت . هر قدر کشور به آشفتگی و ویرانی نزدیکتر شد , به خدم و حشم و ثروت او افزوده شد . برای کشتگان ما لاشخوری لازم بود و او آمد . از عرقهای جبین ما دلارها و طلاها , و از آنها کاخهای شهری و ییلاقی ساخت , و باقی پولها را هم به مرابحه داد . اولین میدان جنگ برای او سود سرشاری بود که از احتکار به دست آورد . میدان دیگر ارزش و احترامی بود که به واسطه رانتها به دست آورد . میدان سوم برای او کاخی ساخت , و میدان چهارمین این کاخ را از مبل و پیشخدمت و اثاثیه گرانبها پر کرد . شکستهای ما برای او از همه گرانبهاتر بود , زیرا میلیونها به حسابهایش اضافه شد . و حال ای پیرمرد ! میان شما دو نفر , این تویی که منفوری و این اوست که مورد ستایش است . تو , پیرمرد بی سراپا و طفیلی بیش نیستی و او آقایی بزرگوار و شرافتمند که به همه جا رسیده است . چرا معطلی ؟ بلند شو , و به او سلام بده ... حاج نوید صلواتی
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 27 فروردین1388ساعت 19:25 توسط حاج نوید صلواتی |
|
|
مردم را با رنگی که باید دارا باشند , رنگ آمیزی کرده و با رنگی که دارا هستند نظاره نکنید . همیشه آنهایی را که محزون هستند را مسرور کرده و راه راست را به آنها نشان بدهید . وسیله تشویق و تقویت روحی آنها باشید و به آنها درس خوبی و عظمت کائنات و موجودات را بیاموزید . به آنها یاد بدهید که افکار عالی را پیروی کرده و کارهای اساسی را تعقیب و حیات موزون را تهیه , و خود را سرمشق دیگران قرار دهند . زیاد به جزئیات امور دقیق نشوید , زیرا حیات به خودی خود غالبا ناراحت کننده و غیر قابل دوام است , به این علت که در دنیا شر و بدی موجود است . همیشه با نظر بدبینی نگاه نکنید , بلکه همیشه خوبی و قشنگی حیات را مجسم و موجودات و عواطف قشنگ را رنگ آمیزی نمایید . عواطفی که قابل ذکر و تعقیب است از قبیل محبوبیت , محبت , سعادت , دوستی , مسرت و قناعت . طبیعت موجود عجیبی است , و خیلی مایه تاسف است که نوع انسان به قسمی که باید و شاید از خصوصیات طبیعت استفاده نمی برد . چه تعجب و تحیری به ما دست می دهد موقعی که به موجودات طبیعت نگاه می کنیم , مثلا زمانی که به دریا نگاه میکنیم و متوجه عظمت و زیبایی آن می شویم . تا چه اندازه بزرگ و باشکوه است هنگامی که ساکت و آرام بوده , و تا چه حد موجب تعجب و وحشت می گردد وقتی که منقلب و جوشان گردیده و تشکیل امواج عظیم خود را می دهد . طبیعت را با همان وصفی که دارد نظر کنید . هیچگاه به حقیقت اصلی مردم نگاه نکنید , بلکه به آن قسم که باید باشد نظر نمایید . اگر طبیعت مردم هم به همان قسم که دریا می باشد بود , چه دنیای عجیب و قابل دوامی داشتیم , دیگر جنگ و نزاع و پستی وغم و بدبختی وجود نداشت. ولی دیری نخواهد پایید که تغییراتی در جریان امور دنیا ایجاد خواهد گردید . دنیا زیباتر و مردم بهتر خواهند بود . حرص و آز از بین رفته و محبت و فداکاری جای آنها را خواهد گرفت . قرن طلایی در پیش و نزدیک است . گرچه خیلی طول می کشد , ولی نزدیک به وصول آن هستیم .
ابناء بشر را به همان رنگی که باید دارا باشند رنگ آمیزی کنید , به این طریق شما صفت مردانگی را در نوع بشر بیدار نموده , حیات آنها را تجدید و بیرق خدمت و محبت را بر فراز قلب آنها به اهتزاز در آورده اید . روح خوش بینی را زنده نگاه دارید . هیچگاه ایمان , حقیقت و عدالت را از دست ندهید , بلکه با قناعت کامل به جلو پیشروی کنید . حاج نوید صلواتی
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 20 فروردین1388ساعت 12:32 توسط حاج نوید صلواتی |
|
|
روزی به فرشته گفتم : از من مگریز . ببین چگونه سرنوشت ما را از هم جدا کرده . من می مانم , اما تو به هر سو بخواهی بال و پر میگشایی و میروی . با این همه ما دل در بند مهر یکدیگر داریم و دور از مردمان در کنار هم زندگی می کنیم . ولی افسوس ! تو همراه نسیم پرواز میکنی و من همچنان زندانی زمینم . چقدر آرزو داشتم که با تو پرواز کنم ! اما نه! تو آنقدر دور میروی که مرا یارای همراهیت نیست . تو پیوسته میان آسمانها و کهکشانها در پروازی , اما من تنها سایه خودم را نظاره میکنم . تو می گریزی و باز میگردی و دوباره آهنگ جایی دیگر میکنی , اما هر سپیده دم مرا میبینی که همچنان بر جای ایستاده و اشک میریزم . ای فرشته , برای اینکه عشق پایدار ماند , یا تو چون من در زمین ریشه کن , یا به من بال و پری ده تا مانند تو به پرواز درآیم ! حاج نوید صلواتی
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 14 فروردین1388ساعت 0:26 توسط حاج نوید صلواتی |
|
|
نوشته شده براساس تعالیم مانی ارواح آفریننده دو تا هستند از زرتشت بپرس تا بفهمی . یکی از این دو روح زندگی است که بالی چون عقاب و دیدگانی چون ستاره دارد . می درخشد , می آفریند , مهر می ورزد , روشن می کند و می سازد . دیگری عنکبوت کوه پیکر ظلمت است . دو تا هستند , یکی سرود مقدس است و دیگری فریاد خشم . دو تا هستند , مرگ و وجود , ابر و آسمان , پلک و چشم , تاریکی و روشنایی , کینه موحش و تیره و جانگزا و محبت نوسان امواج گاه مساعد و گاه شوم است . گاه حرکت ملایم آن , کشتی را به صورت گهواره ای در می آورد و گاه جزر آن جز شیون مرگ و صدای گریه همراه ندارد . مار کبری به دور درخت انجیر می پیچد , نمرود به جاه و جلال می رسد و از پدری چون مارک اورل پسری چون کمدی به وجود می آید. گاه اقیانوس لبخند میزند و گرداب و ستاره دست به دست هم می دهند تا قایق بادبانی کوچکی را نجات بخشند . جنگل نغمه سرائی می کند و مرغکان در آشیانه ها بال می گشایند . پرندگان از جویباران اب می نوشند و گلها را شادمان می کنند . مادر , مست جذبه و غرور , کام کودکی را که دهان بر سینه اش نهاده است از شیره جان خود می آکند . آدمی به شکل خدایی در می آید که جامه خرد بر تن کرده باشد . همه چیز لطف بیشترو نیروی بیشتر و صفای بیشتر پیدا می کند . گاه نیز به عکس همه چیز در دریای زشتی و بدی غرقه و نابود می شود . و این بسته بدان است که تصادف , پادشاه این جدال سهمگین , جانب اهریمن یا اورمزد را بگیرد , و از دو کفه ترازوی عظیم جهان در دل عالم کبود بی پایان یکی را بر دیگری بچرباند . اهریمن تاریک چشم , در انتظار آنست که اورمزد به خواب رود , زیرا فقط آن روز وی خواهد توانست در برابر چشم پریشانی و شر , آسمان پهناور را در بازوان سیاه خود بگیرد , دست در حدقه ها کند و پرده ها را بدرد , و از دل جمجمه عظیم آسمان , ستارگان را بیرون کشد . آنروز اورمزد در خواب از وحشت به خود خواهد لرزید , و جهان پهناور بی پایان , همچون گاوی که کشاورزی در کشتزارهای تاریک تنهایش گذاشته باشد و بی تابانه نعره زند , روز دیگر بیدار خواهد شد و خویشتن را نابینا خواهد یافت , و در فراخنای موحشی که زیر مهی تیره پنهان شده , اختر خاموش , سراغ دنیای از میان رفته را خواهد گرفت . در زیر پای من , جهان بی کران همچنان تجلی گاه معمای پنهان آفرینش بود , و بر آن جابه جا نقطه هایی روشن , چون در آیینه ای می درخشید ... حاج نوید صلواتی
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 6 فروردین1388ساعت 15:41 توسط حاج نوید صلواتی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دیوانه سرم در کوه ها,
شامگاهان از مرزها میرسد, نمی دانم بی نصیبی من از زمستان است, یا از باران یا از عشق. اشکریزان و اشکریزان, کوهستانهای ما سبز خواهند شد, شب سیاه را به بند خواهیم کشید, خواهی دید. در آغاز بهار کار خود را به پایان بردم, بر پیشانیم جنگ نوشته شده است, آیا از زمستان زودرس است یا از بهار و یا از عشق؟ اشکریزان و اشکریزان, کوهستانهای ما سبز خواهند شد و به خورشید خواهیم رسید نوید صلواتی |
| پیوندهای روزانه |
|
تیمچه نویدالدوله حاج نوید Badoo! (عکسهای حاج نوید!) یک قدم تا رهایی... استاد علامه محمدتقی جعفری Aol آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|
set as your home page
!-- by MuBlog.metaarchivegroup.com -->
|