![]() |
![]() |
|
| اول صبح ازل تا آخر محشر دمی... |
|
اگر امید در دنیا وجود نداشت , حیات انسان پوچ و بی معنی بود . گاهی اتفاق می افتد که ما در دوران حیات خود زمین خورده , از زندگی سیر و از مبارزه در میدان زندگانی مایوس می شویم . ولی در همان موقع که همه چیز بر خلاف آمال و انتظار ما جریان دارد , فرشته امید دست خود را برای کمک به ما دراز می کند , در یک دقیقه تغییر حالت می دهیم – خورشید حیات اشعه تابناک خود را بر روی ما افکنده و چشم ما را از نور خود خیره می کند – به قسمی که به کلی موجود دیگری شده و به امید و آمال جدیدی مجهز شده و دسته چرخ بخت خود را یکبار دیگر گردش می دهیم . امید خواهر مسرت است , زیرا وقتی که ما امیدوار هستیم , مسرور نیز هستیم و موقعی که آینده خود را در نظر گرفته و از خود بدانیم , مشعوف می شویم و آیا امید همان برق رنگین کمان درخشان حیات نیست؟ امید در هر موقع و همیشه نزدیک ماست . ممکن است که ما آنرا در معاشرت مسرت آور یک نفر رفیق به دست آورده و یا اینکه در اعماق صفحه ای کتاب , و یا در گوشه آسمانی آفتابی مشاهده کنیم و یا در قوای محرکه ای که در اعماق ما سکونت دارد , کشف و به آمال و آرزوهای خود نایل شویم . ما غالبا علت مشاجره و جدال خود را هنگامیکه حیات بر خلاف رضای ما جریان دارد را نمی دانیم , ولی در عین حال احساس می کنیم که استقامت ما برای رسیدن به کامیابی بایستی ادامه داشته باشد و ضمنا درک می کنیم که یک روزی و در یک زمانی نتیجه سعی و مجاهدت خود را خواهیم یافت . کسی که دست از دامن امید برداشته , خود را به نیستی رسانده است . او اتصال خود را از حیات قطع , و آنچه را که باعث خوشبختی و شادکامی زندگی و آرزوها و آمالی که موجب تلطیف و آلایش روحیه نوع بشر است را ترک گفته است ... کسی که در برابر سختیها و مصایب وارده امیدوار است , فردی است که می تواند موفق به انجام خدمات بزرگ شود و معدود انسانهایی از سختیها و مشقات اشخاصی که در دنیا موفقیت کسب کرده اند اطلاع داشته و بر سختیها و مرارتهایی که متحمل شده اند واقف هستند . ولی باید اقرار کنیم , موفقیت آنها در پرتو امیدشان بوده است . شخص مسرور کسی است که می تواند امیدوار بوده , و از عواملی که اطراف او را احاطه نموده , استفاده مطلوب را بنماید , و فقط در امید است که ما خوشی و شادکامی را درک می نماییم.
انتظار کلید مسرت است , حیات به خودی خود قابل زیست نیست , ولی امید است که آنرا قابل دوام می کند... حاج نوید صلواتی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 28 اسفند1387ساعت 10:32 توسط حاج نوید صلواتی |
|
|
سلام به عزیزانم بعضی از دوستان از من خواسته بودند در مورد لیلا بنویسم . پس به خود لازم دانسته که آنرا تحریر کرده و در وبلاگ بیاورم. این یک روایت شخصی است و از دوستان تقاضا دارم که مانند یک داستان به آن نگاه کنند . لیلا دختر ایرانی زمانی که آدم ابوالبشر از خاک آفریده شد , پیش از خلق حوا زنی دیگر برای آدم خلق شد به نام لیلاکه فقط در کتاب تلمود تورات ذکر آن آمده است . نام وی چنان که تلمود می گوید لیلیت بود , و پیش از آنکه حوا از دنده آدم خلق شود او مانند آدم از مشتی خاک قرمز خلق شد . و چون به خلاف حوا از گوشت و پوست آدم پدید نیامده بود , آن علاقه و دلبستگی حوا را به آدم پیدا نکرد و به سادگی از وی جدا شد . هنگامی که از آدم دوری گرفت و به راه خود رفت , آدم هنوز مرتکب گناه نشده بود و لیلیت نیز بی آنکه گناه را شناخته باشد زندگانی تازه خود را دور از آدم آغاز کرد . سرزمینی که او بدان رفت , منطقه خوش آب و هوایی بود که بعدها ایرانیان در آن سکونت گزیدند و آنرا ایران نام نهادند . بدین ترتیب او در گناه حوا و آدم شرکت نجست و در نتیجه از نفرینی که خداوند به نسل حوا فرستاد در امان ماند و روحش به تیرگی مرگ و بیماری و خطا آلوده نگشت , چون گناهی نکرده بود , برای رستگاری روح خود و آلایش آن نیازی به توبه نداشت , و اصولا امکان گناه کردن نداشت تا امکان پرهیزگاری داشته باشد . خداوند او را از گناه و ثواب هر دو برکنار داشت , زیرا وی را مشمول نفرین خود به نسل حوا نکرده بود . هر چه او می کرد , نه بد بود نه خوب . دختران او نیز همه چون او عمر جاودان دارند و مانند وی از عواقب رفتار و پندار خود مبرا هستند , زیرا در مقابل خداوند مسؤولیتی ندارند که چیزی به دست آورند یا از دست بدهند . این دختران در انجام هر کاری که بخواهند مختارند بی آنکه حقیقتا برای گناه و ثواب مفهومی قایل باشند یا متوجه گردند که نظیررفتار ایشان برای فرزندان حوا گناهی است که گاه بخشوده شدن آن ممکن نیست . چند سال پیش به صورت کاملا اتفاقی دختری را دیدم . اگر بخواهم برای شما شرح بدهم که او چه شکل داشت و نخستین اثری که دیدارش در من کرد چه بود , قطعا موفق نخواهم شد . فقط در یک کلام می توانم تمام احساسات خود را بدین صورت خلاصه کنم که او موجودی غیر عادی بود . خودم میدانم که این تعریف چقدر ناقص و نارساست . ولی هر چه فکر میکنم کلمه دیگری را پیدا نمی کنم که جایگزین آن کنم . غیر عادی مثل یک پری هزارویکشب , مثل یک جادوگر زیبا , مثل خواب و خیال , سراپای او بیننده را مثل جادو شدگان از عالم هوش و هواس بدر میبرد . بلافاصله به یاد مطلبی که چندی قبل از آناتول فرانس خوانده بودم افتادم .چه رویایی! چشمان زیبای سیاهش که در آن گاه به گاه برقی مرموز و عجیب و فتنه انگیز می درخشید و ترکیب لبها بوضعی خاص فرو رفته و صورتی معما آمیز بدو بخشیده بود . پوستی گندم گون و اندامی چنان موزون و متناسب که می پنداشتی مجسمه زهره را می بینی . و من در نخستین نظری که به وی افکندم و جاذبه عجیب و مقاومت ناپذیرش را احساس کردم , سراپا مسحور نگاه گرم و پرنوازش او شدم و فورا این حس در من پدید آمد که این زن با تمام زنان اختلاف دارد . از او بوی عطری بسیار عجیب و خوش بو که نظیرش هرگز به مشامم نرسیده بود و یقین بود که از جایی غریب از مشرق زمین آمده بود , فضا را آکنده بود . یقینا لیلا به پریشانی من پی برده بود ولی در نگاهش ذره ای احساس وجود نداشت ... فردای آن روز خیلی سریع به سرایش آمدم ولی دیگر او را ندیدم و فقط تنها چیزی که از او باقی مانده بود مقداری خاک قرمز و لوحی بود به خط فارسی باستان که روی آن نوشته شده بود: خداوندا! به من وعده مرگ ده تا شادی زندگی را احساس کنم . مرا از نعمت پشیمانی برخوردار کن تا لذت گناه را دریابم . به من طعم رنج را بچشان تا قدر خوشی را بفهمم . خداوندا! من از این عمر جاودان به تنگ آمده ام . اگر به من نظر مرحمت داری مرا نیز به صورت دختران حوا در آور ... حاج نوید صلوتی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 21 اسفند1387ساعت 10:50 توسط حاج نوید صلواتی |
|
زیبای من ! دیگر این ترانه های کردی را برای من مخوان , زیرا تلخی آن مرا به یاد سرزمینی دیگر و روزگاری دیگر می اندازد . به یاد آن شبی می اندازد که ماه میتابید و دشت خاموش بود , و من عاشقانه به چهره دخترکی زیبا و پریچهره که از سرزمینی دور دست آمده بود می نگریستم . خانم ! من شما را دوست داشتم . شاید هنوز هم آتش عشق شما در کانون دلم خاموش نشده باشد . اما از این راز نهان چیزی به شما نمی گویم , زیرا نمی خواهم با یاد عشق خویش شما را ناراحت کنم . آنروز که دل به عشق شما دادم , می دانستم که تسلیم عشقی خاموش و بی امید شده ام . از آن زمان تا کنون هرگز چیزی در این باره به شما نگفته ام , اما در دلم که گاه از آزرم و گاه از رشک و حسد می تپید , پیوسته رنج برده و شکنجه کشیدم . نمی خواهم بگویم عشق من چقدر عمیق و صمیمانه بود . فقط آرزو می کنم که خداوند , با لطف فراوان خود , عشقی دیگر نظیر عشق سوزان من به شما ارمغان دهد . حاج نوید صلواتی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 14 اسفند1387ساعت 12:24 توسط حاج نوید صلواتی |
|
|
از اشعار ویکتور هوگو می دانست که پایان عمرش فرا رسیده است . همیشه متفکر بود و به هیچکس ملامتی نمیکرد . هنگامی که راه میرفت , از همه سو بدو سلام می گفتند و او همه را به مهربانی پاسخ می داد . با اینکه حتی بیست موی سپید در محاسن سیاهش دیده نمی شد , هر روز اثر خستگی بیشتری در او محسوس بود . گاهی بدیدار شتری که آب می خورد بر جای می ایستاد , زیرا به یاد روزگاری می افتاد که شترهای عمش را به چرا میبرد . همیشه مشغول نیایش بدرگاه پروردگار بود . بسیار کم غذا می خورد و غالبا برای رفع گرسنگی سنگی بر روی شکم میبست . با دست خویش شیر گوسفندهایش را میدوشید و هنگامی که لباسش فرسوده می شد , خودش روی زمین مینشست و آنرا وصله میزد . هر چند دیگر جوان نبود و روزه داری از نیروی او میکاست , در همه روزهای رمضان مدتی طولانی تر از دیگران روزه دار بود . شصت وسه سال داشت که ناگهان تبی بر وجودش راه یافت . قرآن را که خود از جانب خدا آورده بود , سراسر بازخواند . آنگاه پرچم اسلام را بدست علی داد و بدو گفت : این آخرین بامداد زندگی من است . بدان که خدایی جز خدای واحد نیست . در راه او جهاد کن . آرام بود , اما نگاهش , نگاه عقاب بلند پروازی بود که مجبور به ترک آسمان شده باشد . آنروز مثل همیشه , در ساعت نماز به مسجد آمد . به علی تکیه کرده بود ومومنین بدنبالش روان بودند . پیشاپیش ایشان همه جا پرچم مقدس در اهتزاز بود . هنگامیکه به مسجد رسیدند , با رنگ پریده روی به مردم کرد و گفت : «هان ای مردم! همچنانکه روز روشن خواه ناخواه به پایان میرسد , دوران عمر انسان نیز سرانجامی است . ما همه خاک ناچیزی بیش نیستیم . تنها خداست که بزرگ و جاودان است . ای مردم ! اگر خدا اراده نمیکرد , من آدم کور و جاهلی بیش نبودم .» کسی بدو گفت : ای رسول خدا ! جهانیان هنگامیکه دعوت ترا در راه حق شنیدند , به کلامت ایمان آوردند . روزی که تو پای به هستی نهادی , ستاره ای در آسمان ظاهر شد , و هر سه برج طاق کسری فرو ریخت . اما او دنباله سخن گرفت و گفت : با اینهمه ساعت آخرین من فرا رسیده . اکنون فرشتگان آسمان درباره من مشغول شورند . گوش کنید : اگر من از یکی از شما به بدی سخن گفته باشم , هم اکنون وی از جای برخیزد و پیش از آنکه از این جهان بروم , به من دشنام گوید و مرا بیازارد. اگر کسی را زده ام , مقابله به مثل کند . آنگاه چوبی را که در دست داشت به سوی حاضرین دراز کرد . اما پیرزنی که بر روی سکویی نشسته بود و پشم گوسفندی میرشت , فریاد زد : ای رسول خدا! خداوند با تو باد ! بار دیگر وی گفت : ای مردم ! به خدا ایمان داشته باشید و در مقابل او سر تعظیم فرود آورید . میهمان نواز , پارسا و دادگستر باشید . آنگاه لختی خاموش شد و به فکر فرو رفت , سپس راه خود را با گامهای آهسته در پیش گرفت و گفت : ای زندگان ! بار دیگر به همه شما می گویم که هنگام رحلت من از این عالم فرا رسیده , پس شتاب کنید , تا در آن لحظه که پیک اجل به بالین من در آید , هر گناهی را که کرده ام به من تذکر داده باشید , و هر کسی که بدو بدی کرده باشم بصورت من خدو انداخته باشد . مردم خاموش و افسرده , از گذرگاه او کنار میرفتند . وی از آب چاه ابوالفدا صورت خود را بشست . مردی از او سه درهم مطالبه کرد و وی بی درنگ پراخت . گفت : « تصفیه حساب اینجا بهتر است تا در میان گور .» مردم با نگاهی پر از مهر , مثل نگاه کبوتر , بدین مرد پرجلال که دیری تکیه گاه آنها بود می نگریستند . هنگامی که وی به خانه خود بازگشت , بسیاری بیرون خانه ماندند و سراسر شب را بی آنکه دیده بر هم گذارند روی تخته سنگی گذراندند . بامداد فردا , هنگامی که سپیده دم رسید , فرمود : ای ابوبکر! مرا دیگر یارای برخاستن نیست . از جای برخیز و برایم قرآن بخوان – و در آن هنگام که زوجه اش عایشه پشت سرش ایستاده بود , به آیاتی که خوانده میشد گوش فرا میداد . گاه با صدای اهسته آیه را که شروع شده بود تمام میکرد و در این حال سایرین می گریستند . نزدیک غروب بود که عزرائیل بر در خانه ظاهر شد و اجازه ورود خواست . رسول خدا فرمود : داخل شو ای ملک مقرب یزدانی ... در این لحظه بود که همه دیدند در نگاه او چون روز ولادتش برقی شگفت درخشید . عزرائیل بدو گفت : ای پیغمبر! خداوند ترا به نزد خویش می خواند – رسول خدا فرمود : دعوت حق را لبیک می گویم . آنگاه لرزشی بر وی حکمفرما شد و نفسی آرام لبهای او را از هم گشود , و محمد جان به جان آفرین تسلیم کرد. برگردان از متن فرانسه : حاج نوید صلواتی
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 8 اسفند1387ساعت 23:24 توسط حاج نوید صلواتی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دیوانه سرم در کوه ها,
شامگاهان از مرزها میرسد, نمی دانم بی نصیبی من از زمستان است, یا از باران یا از عشق. اشکریزان و اشکریزان, کوهستانهای ما سبز خواهند شد, شب سیاه را به بند خواهیم کشید, خواهی دید. در آغاز بهار کار خود را به پایان بردم, بر پیشانیم جنگ نوشته شده است, آیا از زمستان زودرس است یا از بهار و یا از عشق؟ اشکریزان و اشکریزان, کوهستانهای ما سبز خواهند شد و به خورشید خواهیم رسید نوید صلواتی |
| پیوندهای روزانه |
|
تیمچه نویدالدوله حاج نوید Badoo! (عکسهای حاج نوید!) یک قدم تا رهایی... استاد علامه محمدتقی جعفری Aol آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|
set as your home page
!-- by MuBlog.metaarchivegroup.com -->
|