![]() |
![]() |
|
| اول صبح ازل تا آخر محشر دمی... |
|
تقدیم به لامارتین عزیزم با الهام از شعر شبانگاهان همه عالم در خوابی گران است... روزها بیهوده از پی هم می گذرند و نشانی از خود نمی گذارند . ولی ای آخرین رویای عشق ! هیچ چیز خیال روی ترا از جان من دور نمی تواند بکند . سالهای عمرم بشتاب گذشتند و من اینک چون درختی که بر خزان برگهای پژمرده خویش می نگرد , آنها را در قفای خود می بینم. مویم از گردش زمانه سپید می شود و خون افسرده من , چون موجی که به دم سرد صرصر گرفتار آید , بسختی در عروقم جاریست , اما تصویر جمال تو , که اینک به زیور حسرت آراسته است , پیوسته با همان جوانی و طراوت , در آئینه دلم میدرخشد ؛ زیرا که خیال روی تو نیز چون روح , از دستبرد زمان برکنار است . تو هرگز از پیش چشمم دور نگشته ای . از همان دمی که دیده جان بینم , دیگر ترا روی زمین ندید , ناگهان در آسمانها مشاهده ات کردم . هنوز هم ترا به زیبایی آنروزی که با سپیده دم به منزلگاه سپهری خویش پریدی , در آسمانها میبینم . آن روی زیبا , دلاویز و پاک در آنجا هم ترا ترک نگفته است , و آن چشمان قشنگی که فروغ عمرت در آنها خاموش گشت , هنوز هم از عالم بالا میدرخشند . هنوز هم نفس باد صبا چون عاشق مفتونی دست در گیسوان تو دارد و چین و شکن های آن آبنوس در هم بافته را بر سیماب سینه ات فرو می ریزد . هنوز هم نقاب لرزان گیسوانت بر لطف جمال تو میافزاید و روی زیبای ترا چون فجری که سر از حجاب سحرگاهی برکشیده است جلوه گر میسازد . خورشید سپهری همه روز طلوع و غروب میکند , اما آفتاب عشق مرا غروبی نیست و تو پیوسته در آسمان جانم می درخشی . در زمین و آسمان , روی ترا میبینم و آوای ترا میشنوم . آب عکس زیبایی ترا منعکس میسازد و باد صبا صدای ترا به گوشم میرساند . شبانگاه که زمین در خوابست , اگر ناله باد برخیزد , گویی که تو در گوشم کلمات قدسی فرو می خوانی . چون در این اخگران پراکنده که بر چادر قیرگون شب پاشیده اند مینگرم , زیباترین آنها را آیینه روی تو می پندارم , و هرگاه که نسیم صبا از عطر گلها سرمستم میکند , گویی نفس مشک آگین ترا به مشام جانم میرساند . هنگامی که اندوهگین و غریب , تسلی خاطر را , نهانی پیش محرابی به دعا می نشینم , دست تست که سرشک از رخم پاک میکند . چون به خواب میروم تو در تاریکی نگرانی و فرشته وار بالهایت بر سر من گسترده ای. تو در سرچشمه تمام خوابهای منی و از نیروی خوابهای من همگی چون نظاره روح شیرین و ملایم است . ای نیمه آسمانی جان من ! اگر هنگامی که به خواب رفته ام با سر انگشت خود رشته عمرم را بگسلی بار دیگر در آغوش تو چشم خواهم گشود . ارواح من و تو , مانند دو فروغ سحرگاهی یا دو نغمه جانسوز که در هم آمیزد یکی بیش نیستند , ولی من هنوز در آتش حسرت میسوزم ! حاج نوید صلواتی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 30 بهمن1387ساعت 23:17 توسط حاج نوید صلواتی |
|
|
زاده شدن , و خبر نداشتن که کودکی زودگذر , این جوی شیری که به راه خود می رودو هیچ شرنگی به همراه ندارد, دوران خوشبختی واقعی است , و زیباترین دورانی است که آدمیزاده , در عمر دو روزه خود زیر آسمان کبود می گذراند. سپس بزرگ شدن , به جوانی رسیدن , دوست داشتن و نام معشوقه را که هرگز بر زبان نمی آورند بر صفحه دل نقش زدن , دزدانه نامه های عاشقانه را در دستی پر مهر نهادن , بر آب روان و ابر گذران اشک ریختن. از آفاق دور دست و دریاهای پهناور , سراغ آن دوران زیبای گذشته را که در آن نشاط زندگی مانع خفتن شبهای دراز میشد گرفتن , به خود تلقین کردن , که گذشته جز دورانی تلخ و جنون آمیز و غم انگیز نبوده و فقط اکنون دوره درک واقعی لذات زندگی فرا رسیده است , و با این وصف یک روز ناگهان در بر روی خود بستن و با دیدگان گریان نامه های گذشته عشق را باز خواندن... سپس پیر شدن ! پیر شدن! گیسوان راچون گلهای پژمرده سپید یافتن و سالیان عمر را چون برگهای خزان فرو ریخته دیدن , بیهوده یاد از دوران کودکی و روزگار دلپذیر جوانی کردن , درد تلخ این شراب کهن را چشیدن , عاقل بودن و آدمهای احساساتی را به سخره گرفتن , و در آن هنگام که جاده زندگی سرانجام به سرمنزل گور تاریک و خاموش می رسد , با دیدگانی اشک آلود به دنبال فرزندانمان که روی به جانب عشق و شعر دارند نگریستن ! خدای من , اینست راهی که آدمیزاده , از گاهواره فروزان تا گور تاریک , هر روز ترشرو تر و نومیدتر , پشت سر میگذارد . اینست آنچه زندگی نام دارد . اینست آنچه نصیب آدمی از شادمانی و عشق و سعادت محسوب می شود . اینست آن چه که می گویند باید بدان راضی بود و شکوه نکرد . اینست آن باده مستی بخش که باید نوشید و دم بر نیاورد ! افسوس! حاصل زندگی به جز این نیست : زاده شدن و بی تابانه فریاد برآوردن , جوان بودن و یاد از آرامش دوران کودکی کردن , پیر شدن و حسرت جوانی از کف رفته را خوردن , مردن و دیده به سوی پیری داشتن ! پس آن خوشبختی که به ما وعده کرده بودند کجاست ... حاج نوید صلواتی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 23 بهمن1387ساعت 23:52 توسط حاج نوید صلواتی |
|
|
معمای شیرینیست , از حیوان بی تمیزی مروت دیدن , و اززغال تیره بی مقداری الماس گرفتن ! این هم یکی از انوار خجسته تاریکیهای این جهانست ! اگر موجودات عالم سفلی , موجوداتی که در غفلت و رنج بسر میبرند , بی هیچگونه امید و نشاطی رحم و مروت داشته باشند , چیزی از ساکنان عالم بالا کم نخواهند داشت . چه منظره زیبای مقدسیست , تماشای روحی که به یاری روحی دیگر برخیزد و جان تاریکی که جانی تیره را یاری کند ! تماشای نادان بی تمیزی که از بدبختی وجود زشت کریهی متاثر گردد , و دوزخی پاک طینتی که با مروت و ترحم خویش , بدکار نیک بختی را متنبه سازد ! تماشای حیوانی که به آدمی درس انسانیت آموزد ... در صفای فجر زندگانی , گاه طبایع قسی و سنگدل نیز به عظمت و رمز مهربانی و عطوفت پی میبرند , در این هنگام اگر بارقه رحمتی بر ایشان بتابد , در مقام و منزلت با ستارگان جاوید سپهری همدوش می شوند . اگر خرمسکین بارکشی , که شامگاه , خسته و ناتوان و درمانده , با سمهای خون چکان , در زیر چوب صاحب بی رحم خویش , در چنان راه صعبی , ارابه ای سنگین را منحرف می سازد تا غوکی را زنده گذارد , قطعا چنین خری از سقراط مقدستر و ازافلاطون برتر است . ای فیلسوف متفکر! در چه اندیشه میکنی ؟ آیا در ظلمات شوم زندگانی ما , نور حقیقت میجویی ؟ از من بپذیر , اشک بریز و خود را در ژرفنای عشق و محبت غرقه ساز ! مردم خوب در این جهان سیاه همه چیز را روشن و پاک می بینند , و هر کس که خوب باشد , در گوشه ای از آسمان بلند جای خواهد گرفت . ای مرد حکیم! مهربانی نوریست که چهره گیتی را روشن میکند . مهربانی شعاع درخشانی است که جهان مرموز را حرارت می بخشد . مهربانی خوی پسندیده ایست که از رنج و بدبختی نیز نابود نمی شود . خوبی آن رابطه وصف ناپذیر گرانبهایست , که از ظلمت زندگانی , خری بی تمیز و نادان را به خداوندگار دانای لایزال نزدیک می کند. حاج نوید صلواتی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 16 بهمن1387ساعت 22:24 توسط حاج نوید صلواتی |
|
|
مبپرسی از عشق تو رنج میبرم؟ آری! کمی ناراحت هستم . زیرا بی وفایی تو دل مرا مجروح کرد . اما خوشبختانه پس از آن خشم شدید , نوبت تسلیم و رضا رسید ... حالا دیگر غم دل را فراموش کردم. میپرسی آیا میگریم؟ آیانیمه شب ناله سر می دهم؟ آیا خیال دارم خودم را بکشم؟ آه! مثل اینست که شوخی میکنی ! مگر کسی خودش را از عشق می کشد؟ عشق میهمان ناخوانده ایست که خودش به خانه دل می آید و خودش هم میرود . میگویی نه ؟ به من نگاه کن ! ببین دیگر هیچ غمی ندارم . ولی راستی فراموش مکن مرا ببوسی . بسیار خوب! حالا دیگر خیالم راحت شد . اگر هنوز اثر زخمی بر دلم باقی بود , تو بر آن مرهم گذاشتی . حالا دیگر می توانم به آسودگی , حقیقت و خیال را , از هم جدا کنم . انگشت را بر زخم دلم بگذار . میپرسی هنوز درد میکند؟ آری! اندکی ناراحت هستم . اما نگران مباش , این از آن زخمهایی نیست که به این زودی مرا بکشد ... حاج نوید صلواتی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 9 بهمن1387ساعت 21:49 توسط حاج نوید صلواتی |
|
|
خانم! تعجب کردی از این که طبع من هنوز یارای سرودن اشعار تازه داشته باشد؟! مگر ندیده ای که گاه به گاه , از زیر یخ کشتزارها , گیاهی سرسبز به ما لبخند میزند؟ اما این گیاه که گویی برای خوش کردن دل طبیعت بر جای مانده , خیلی زود خشک می شود ... شاید پرنده ای نیز باشد که پس از گذشتن فصل روزهای زیبا , باز آواز خوانی کند , اما آواز او دیگر دلپذیر نیست , زیرا دیگر داستان عشقهای خود را نمی گوید ... من نیز هنوز انگشت بر سیمهای چنگ دارم , اما امروز دیگر انگشتان من سر در فرمان من ندارند . هنوز آوازه خوانی میکنم , اما دیگر کسی صدای ناتوان مرا نمی شنود ... روزی به معشوقه خود گفتم : می خواهم در هنگام وداع آخرین , چشم در چشم تو بدوزم و با دو دست بیجانم ترا بر دل فشرده و بر لبهایت بوسه زنم ... اما وقتی کسی نزدیکی سفر آخرین را احساس می کند و روح خویش را می بیند که به همراه زندگی می گریزد , آیا چشمی دارد که معشوقه را بنگرد ؟ دستی دارد که او را نوازش کند؟ در چنین لحظه ای هر کسی فراموش می کند که هنگام تندرستی چه کرده است , راستی آیا کسی هست که در هنگام مرگ به یاد وعده گاه عشق بیفتد؟ محبوبه من نیز روزی به نوبه خود رهسپار دیار شب جاویدان خواهد شد . هنگام رفتن , او هم فراموش خواهد کرد که عمری زیبا بوده و تنها برای عشق ورزیدن زندگی کرده است ... ما همه این گونه ایم ؛ پا به جهان می گذاریم , زندگی می کنیم و سپس میمیریم , و همچنان از راز وجود بی خبریم ... همه کس از عالم نیستی بدین جهان می آید . اما از اینجا به کجا میرود؟
تنها خدا از این راز نهان خبر دارد ... حاج نوید صلواتی
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1 بهمن1387ساعت 10:52 توسط حاج نوید صلواتی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دیوانه سرم در کوه ها,
شامگاهان از مرزها میرسد, نمی دانم بی نصیبی من از زمستان است, یا از باران یا از عشق. اشکریزان و اشکریزان, کوهستانهای ما سبز خواهند شد, شب سیاه را به بند خواهیم کشید, خواهی دید. در آغاز بهار کار خود را به پایان بردم, بر پیشانیم جنگ نوشته شده است, آیا از زمستان زودرس است یا از بهار و یا از عشق؟ اشکریزان و اشکریزان, کوهستانهای ما سبز خواهند شد و به خورشید خواهیم رسید نوید صلواتی |
| پیوندهای روزانه |
|
تیمچه نویدالدوله حاج نوید Badoo! (عکسهای حاج نوید!) یک قدم تا رهایی... استاد علامه محمدتقی جعفری Aol آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 |
|
RSS
|
set as your home page
!-- by MuBlog.metaarchivegroup.com -->
|