![]() |
![]() |
|
| اول صبح ازل تا آخر محشر دمی... |
|
تا به حال شب به این زیبایی دیده ای؟ میخواهم ستاره ها را ببوسم که اینطور میدرخشند وقتی لبخندت را میبینم از خود بیخود میشوم نمیخواهم این لحظات را از دست بدهم چون میدانم در دلم چه میگذرد, وشاید این آخرین دیدارمان باشد این همان چیزیست که رویا را میسازد تا کنون فکر کردی زندگی برای چیست؟ شاید تمام دنیا را بگردی و باز هم متوجه نشوی لازم نیست اقیانوسها را طی کنی خوشبختی راز نیست اون همین حالا و همین جا با ماست و اکنون... این همان چیزیست که رویا را میسازد برای خودم منزلی دارم و کسی که عاشقش هستم دنیا را نگاه کن و زیبایی را دریاب و حقیقتی که زیباییها را میسازد چشمهایت را باز کن فریاد بزن تا آسمان بشنود وقتی لبخندت را میبینم زندگی را فراموش میکنم دیروز زندگی یکنواخت بود ولی اکنون همه چیز را رنگی میبینم این همان چیزیست که زندگی را میسازد حاج نوید صلواتی
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 30 آبان1387ساعت 8:24 توسط حاج نوید صلواتی |
|
|
به یاد دهمین سالگرد علامه محمد تقی جعفری (رضوان الله تعالی علیه ) اینک قریب ده سا ل است که از آن تاریخ گذشته است... آه ای مقتدای من ,ای جد بزرگوارم ! آیا خواب کنونی تو آسوده است؟آیا میتوانی خاکهایی را که بر مزار تو در دارالزهد رضوی بر فراز جسد ت ریخته اند را حس بکنی؟ آیا احساس میکنی که در پرتو انوارآستان قدس رضوی در آسمانها پروازمیکنی؟ بلی آقا – میدانم که سخنانم پریشان و بی معنی است ,ولی چه کنم که دوستت داشتم ! تو شجاعترین شاگرد مکتب عرفان و فلسفه اسلامی بودی . آمدی تا به ما درس محبت و رافت بیاموزی . خوب به خاطر دارم آن روزی که من را روی پاهایت مینشاندی و درس عشق و زیبایی دوستی و حق طلبی می آموختی , ولی من در ان زمان درک نکردم که چه گفتی... زیباترین روزهای من زمانی بود که به خانه تو می آمدم و از پنجره به مطالعه ,به نوشتن و کار کردنت در باغچه خانه بر روی گلها و درختان نگاه میکردم . برایت دست تکان میدادم وتو به من نگاهی کرده و لبخند میزدی. عشق به پروردگار و انسانها را با درختان و گلها نجوا میکردی. مرا دعوت کردی که با تو همراهی کنم . فریادی از شادی کشیده و به کنارت آمدم . مدت ها برای من زمزمه محبت سردادی و از لطف پروردگار طبیعت میگفتی , ولی چه کنم که کودک بودم وهنوز از چشمه معرفت ننوشیده بودم. روزی از او پرسیدم چرا اینقدر به کاردر طبیعت علاقه دارید و ساعتها بیل به دست گرفته و خاک باغچه را جابجا میکنید؟ نگاهی به من انداخت و لبخندی زد, وگفت: درزندگی شناخت و عشق متعالی را از طبیعت خدا می آموزیم .طبیعت با ما حرف میزند منتها اگر به درک انسانی از واقعیت هستی رسیده باشیم میفهمیم که به ما چه میگوید . خیلی غریب است – ولی هر وقت به چهره زیباو نورانیش نگاه میکردم چنین حس می نمودم که او را در متن زندگی پر سعادتی که در نهاد قبل از تولد در درونم به ارث رسیده بود میشناختم . این خیال چنان در من قوت گرفته بود که غالبا در میان قیل وقال مدرسه ودر بین مردم خاموش مینشستم و فکرم متوجه به عوالم دیگری میشد و در خواب وبیداری پیوسته یادی از ایشان میکردم . پس از عروجش با کمال وضوح متوجه شدم که در دنیا بدون او بی کسم ,چون نفهمیدم او که بود, چه زمانی آمد به درون وجود من و چه موقع رفت. من هم مانند اغلب مردم روزگار , زمانی ایمان و اعتقاد پابرجایی نداشتم – تصور میکردم آخرت و حیات بعد از مرگ همه حرف مفت است . خدا و قیامت را برتر از تصور خود می پنداشتم , به ناتوانی خویش اعتراف کرده و گوشه ای خاموش مینشستم و بهتر آن میدانستم که فراموشش کرده و بدان اعتنایی نکنم . ولی پس از شناختن آثارآن عزیزمعرفت و معاشرت با او و خواندن کتابهایش شوق وافری به حکمت و الهیات در من پدید آمد و خیلی لذت میبردم از اینکه عصرها لحظاتی را برایم از معرفت و کمال صحبت می کرد. کم کم به کتب روحانی و عرفانی اشتیاق پیدا کردم . ولی چه کنم که خوب درک نمی کردم که چه میگفت... یادم می آید در عوالم کودکیم روزی از او پرسیدم: مرگ چیست؟ آیا مردگان در گورهای تاریک ونمناک خود سردشان هم میشود؟ آیا این خداوند است که گلها را بر همه جا میرویاند؟ بهشت چه جایی است؟ آیا پر از گل است؟ آیا معلم و مدرسه آنجا هم هست ؟بهشت به اینجا دور است یا نزدیک؟ ایا سگها و گربه ها هم به بهشت میروند؟ و او در حالی که اشک در چشمانش جمع شده بود و لبخند بر لبانش بود, پاسخ سوالات کودکانه ام را یکی یکی میداد ... چند روز پس از رحلتش خواب غریبی دیدم... از پنجره داشتم او را میدیدم که به رویم لبخند میزد .هوا ناگهان تاریک شد و صدای مهیبی مانند غرش ابرها دردریاهای دوردست به گوشم رسید. از جای جستم و به بیرون نگاه کردم و ملتفت شدم که باد زمستانی در میان ابرها میغرد – یکمرتبه به یاد او افتادم, قلبم سرد و چشمانم خیره گردید , نفهمیدم که در این طوفان کجا رفت؟ , اول فریاد کشیدم و او را صدا کردم ,چون اورا نیافتم خود را تسلی دادم که او به داخل خانه می آید... , ولی در همان لحظه غرش باد مهیب تر و هوا تاریکتر شد – بارانی شدید در میان مه غلیظی شروع به باریدن کرد. من به طرف در رفته و آنرا باز کردم . باد به شدت در را به دیوار کوبید و اطاق را مملو کرد – بیرون را نگاه کردم – همه جا را تاریک یافتم – مه بسیار غلیظی زمین و زمان را فرا گرفته بود و گردباد با ناله های جانگزای خود بارانها را به اطراف میپرانید, من به دنبال او میدویدم وگریه میکردم.ولی هر چه بیشتر گشتم کمتر یافتم. ناگهان آوایی زیبا را شنیدم که انسانی را به سوی خود میخواند... در را بستم و از پنجره به بیرون نگاه کردم و گریه امانم نداد. آیا او بازمی گشت؟ ضربات ساعت مانند طپش قلب من غم انگیز بود... حاج نوید صلواتی
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 23 آبان1387ساعت 18:56 توسط حاج نوید صلواتی |
|
|
تقدیم به لامارتین عزیزم نوید دریاچه از اینقرار , ما که در میان این ظلمت جاودانی , بی آنکه قدمی بازپس نهیم پیوسته بسوی سواحل تازه ای در حرکتیم , آیا هرگز نخواهیم توانست در روی این اقیانوس بیکران زمان لختی لنگر اندازیم و توقف کنیم؟ ای دریاچه! هنوز سال, گردش خود را به پایان نرسانیده است . واکنون مرا بنگر که آمده ام تا به تنهایی در کنار امواج عزیزی که او آرزوی بازدید آنها را بدنیای دیگر برد , روی تخته سنگی که بارها بر روی آن نشسته اش دیدی , بنشینم ! آنروز نیز تو همین گونه در زیر تخته سنگهای عظیم میخروشیدی . آنوقت نیز بهمینسان امواج خود را بر سینه کوه پیکر آنان میساییدی . آنزمان نیز همینطور موجهای کف آلوده خود را بر پاهای نازنین او نثار میکردی . بیاد داری؟ یک شب من و او به آرامی روی پهنای تو پارو میزدیم . در زیر آسمان و بر روی آب , هیچ صدایی بجز نوای پاروی کرجی بانان که بملایمت امواج خوش آهنگت را بر هم میزدند شنیده نمیشد . ناگهان از ساحل شیفته , آهنگی که بگوش جمله جهانیان ناشناس بود برخواست . امواج با دقت تمام گوش فرا دادند و آنگاه صدایی که در نزد من بسی عزیز است , چنین گفت: «ای زمان! اندکی آهسته تر رو . ای ساعات وصال , از حرکت بایستید . بگذارید لذت شیرین ترین روزهای عمر خویش را بچشیم . «بسیار تیره روزان دست بسوی شما دراز کرده اند و آرزوی مرگ میبرند . بروید و بر آنان بگذرید و ایام محنتشان را زودتر بپایان رسانید . بروید و نیکبختان را فراموش کنید . «ولی افسوس! بیهوده لحظه ای چند از زمانه فرصت میطلبم , زیرا دور زمان از دست من میگریزد . بشب میگویم: آهسته تر بگذر و سپیده بامدادی سر بر میزند ! «پس همدیگر را دوست بداریم و حالا که عمر چنین بشتاب میگذرد , از لذات زندگی بهره برگیریم زیرا نه انسان مغروق را پناهگاهی است و نه دریای زمان را کرانه ای . عمر میگذرد و مارا به همراه خود بسوی نیستی میکشاند!» ای روزگار حسود! آیا ممکن است این لحظات مستی که در آنها فرشته عشق به کام ما باده سعادت فرو میریزد, با همان شتاب ایام تیره بختی از بر ما گذر کنند؟ آیا نمیتوانیم لااقل اثری از این لحظات در نزد خود نگاه داریم؟ آیا این روزگار خوشی برای همیشه از دست ما میرود و این دوران شادمانی برای ابد ناپدید میشود؟ آیا راستی این زمانه ای که روزی اینهمه را بما داد و روزی نیز باز میگیرد , دگرباره آنها را به ما عطا نخواهد کرد؟ ای ابدیت , ای نیستی , ای گذشته و ای گردابهای تیره! با این روزهایی که در کام خود فرو میبرید چه میکنید؟ آخر سخنی بگویید! آیا روزی این لذات بیمانند را که بدین بیرحمی از ما می ربایید , بما باز پس خواهید داد؟ ای دریاچه , ای صخره های خاموش , ای غارها و ای جنگل تاریک! که روزگار با شما بر سر مهر است و پیوسته از نو ,جوانتان میکند , ازین شب لااقل یادگاری در دل نگاه دارید . ای دریاچه زیبا! بگذار این خاطره دلپذیر , در آرامش و در خشم تو , در تپه های خندان سواحل تو , در کاجهای سیاه تو و در صخره های وحشی تو که بر روی امواج سایه افکنده اند باقی بماند . بگذار نسیم فرح بخشی که میلرزد و میگذرد , زمزمه امواج لاجوردین تو که بساحل میخورند و باز میگردند , اختر فروزانی که سطح تو را با نور لطیف خویش سیمین میکند, بادی که مینالد و شاخه ای که آه از دل بر میکشد , هوای عطر آگین تو و هر آنچه که میتوان شنید و دید و بویید همه بگویند: « همدیگر را دوست داشتند» . حاج نوید صلواتی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 16 آبان1387ساعت 16:32 توسط حاج نوید صلواتی |
|
|
خیال کرده ایم فقط اسرار طبیعت بر ما پوشیده است , نمی دانیم این ستارگان به چه آویخته اند , دنیای نامحدود و زمان بی پایان به فکر ما که محدودیم چگونه درست می آید... اطاعت ذرات این جهان در حفظ انتظام این دستگاه اجباری است یا اختیاری , دانسته است یا ندانسته؟ مقصود چیست , انتهای سیر کجاست , این همه تجزیه و ترکیب و تغییر شکل برای چه منظور است؟ ولی نمی دانیم که ظلمت جهل بیش از این اطراف ما را گرفته و اگر طبیعت گاهی وجود ما را به پرتوی ضعیف از فهم و ادراک روشن می کند برای آنستکه تاریکی هولناک محیط خود را بهتر ببینیم وورطه مهیب فلاکت خود را خوبتر مشاهده نماییم . انصاف آن بود که اجازه داده شود حال که دستمان به آسمان نمیرسد , لااقل اسرار وجود خود را بشناسیم . طبیعت شقاوت , کار قوه تعقل را در ما گذارده , ولی نه به آن اندازه نیرومند که بتواند بر فطریات غلبه کند و زندگانی مارا به قرار خود تحت نظم در آورد و نه به آن اندازه خفی که در مقابل فطریات برطرف و محو شود . قوه عاقله برای ایجاد یک کشمکش خونین در وجود ما ایجاد شده . نه حیوانیم که خوب و بد خود را تمیز دهیم , و نه ملکیم که مطلقا از بد ایمن باشیم . حاج نوید صلواتی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 9 آبان1387ساعت 15:29 توسط حاج نوید صلواتی |
|
|
دیشب رویای زیبایی دیدم... خواب دیدم که در باغ پر گلی یار رویاهایم زیر سایه یک درخت گیلاس , روی صندلی بزرگ راحتی خوابیده و شکوفه های سفید تک تک مثل دانه های برف روی گیسوان و لباسش می ریخت . آفتاب از خلال شاخه ها به طور مشبک رخسارش را سایه روشن ساخته بود. ایستاده و تلالؤ قطرات شبنمی را که از گرما روی پیشانیش نشسته تماشا میکردم . میخواستم آن قطرات را جمع آوری کنم ولی نسیم بهار همه آن قطرات را نوشید . بیدارش کرده و گفتم اگر بخواهی حال مرا بدانی شبیه به کسی است که با دست خود دل خود را پاره میکند . خیالاتم مثل مفتولهای آتشین قلبم را می سوزاند . به رویم نگاهی کرد و لبخند زد . ناگهان تند بادی افسون خیال را از مقابلم به تاراج برد . افسوس آرزوی وصال خوابی بود خوش . از میوه ممنوع نخورده از بهشت بیرون شدم ...
حاج نوید صلواتی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1 آبان1387ساعت 17:29 توسط حاج نوید صلواتی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دیوانه سرم در کوه ها,
شامگاهان از مرزها میرسد, نمی دانم بی نصیبی من از زمستان است, یا از باران یا از عشق. اشکریزان و اشکریزان, کوهستانهای ما سبز خواهند شد, شب سیاه را به بند خواهیم کشید, خواهی دید. در آغاز بهار کار خود را به پایان بردم, بر پیشانیم جنگ نوشته شده است, آیا از زمستان زودرس است یا از بهار و یا از عشق؟ اشکریزان و اشکریزان, کوهستانهای ما سبز خواهند شد و به خورشید خواهیم رسید نوید صلواتی |
| پیوندهای روزانه |
|
تیمچه نویدالدوله حاج نوید Badoo! (عکسهای حاج نوید!) یک قدم تا رهایی... استاد علامه محمدتقی جعفری Aol آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|
set as your home page
!-- by MuBlog.metaarchivegroup.com -->
|