![]() |
![]() |
|
| اول صبح ازل تا آخر محشر دمی... |
|
باشتباه , جای «شما»ی خشک و مودبانه را با «تو»ی صمیمانه عوض کرد و مرا بعوض «شما» , «تو» خواند .بی اختیار رویای خوشبختی بر روح شیفته من بوسه زد .
اکنون متفکرانه پیش روی او ایستاده ام و نمی توانم لحظه ای از او دیده بر گیرم . بزبان میگویم:«شما» چه دختر مودبی هستید ,اما در دل فکر میکنم: چقدر «تو» را دوست دارم ! حاج نوید صلواتی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 31 شهریور1387ساعت 6:51 توسط حاج نوید صلواتی |
|
|
دشتی بود گسترده از چمن و منقش از گلهای رنگارنگ . اشعه ملایم آفتاب صبح در قطرات شبنم بربرگ گلها به هفت رنگ تجزیه شده مثل جواهر در گوش گلرخان می درخشید . جویبارها باواز نرم وروان پای درختان را شستشو می دادند. کوه کهنسال , گیسوان سفید بر سر فرو ریخته و قبای سبز در بر کرده از بالای بلند خود بر این منظره باشکوه مینگریست . مرغان هزاردستان میخواندند و فضا را از الحان با سرور خود پر از نغمه و ساز داشتند . در یک لحظه باد سختی وزید , هوا تیره شد , درختها چون پر کاه به هوا پرتاب شده , آبها از جریان بازمانده , بر آسمان میریختند . ابرهای سیاه مثل کوه های متحرک از هر سو به مبارزه می شتافتند . ناگهان چنان فریادی برخواست که زمین از هول بشکافت , کوه گران در هم شکست و آتش از آن به بیرون جست ... همه به اطراف فرار کرده و از هم میپرسیدند چه اتفاقی افتاده است. چند دقیقه بیش طول نکشید.. میخواست از هستی فرار کند , از این تغییر آنی وحشت غریبی را احساس میکرد , خود را گرفتار درنده ای قوی پنجه می دید که چنگالش به قلب او رسیده است . انسانها فرار می کنند ... به کدامین سو؟ در یک آن سراسر تاریخ بنیان اخلاقیش از نظر گذشت : دید آن مکنت و جاه و جلال و قلعه ای که از بتن و سنگ با هفت در تو در تو که در طی سالیان برایش بنا کرده بودند و سیمرغ وار در آن آشیانه گزیده و از آن بلندی بر عالمیان مینگریست , و تصور میکرد همه انقلابهای گردون بپای آن نمی رسند و دست تند باد حوادث از دامان آن کوتاه است , اینک در مقابل آه آرزویی که از دل مخالف برخواسته , در هم فرو ریخت و او را بمعرض نمایش گذاشت ... از مهابت و کراهت منظره وجود خویش چنان شرمسار شد که مرگرا بقیمت هزار جان میخرید . در درون خود می نالید که چرا لا اقل طبیعت این شربت تلخ را که تنها داروی سختیهای زندگانی است باختیار به ما نمی دهد ,تا روزی جبرا و شاید در یکی از دقایق کمیاب خوشی , آنرا به حلق ما بریزد ... ناگهان ندایی برآمد ... به یاد آر روزی را که پرواز میکنی... حاج نوید صلواتی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 27 شهریور1387ساعت 14:36 توسط حاج نوید صلواتی |
|
|
وقتی نرگس مرد گلهای باغ همه ماتم گرفته و از جویبار خواهش کردند برای گریستن به آنها چند قطره آب وام دهد . جویبار آهی کشید و گفت: بدرجه ای نرگس را دوست میداشتم که اگر تمام آبهای من به اشک مبدل شده و آنها را بر مرگ نرگس بپاشم باز کم است . گلها گفتند: راست میگویی ,چگونه ممکن بود با آنهمه زیبایی , نرگس را دوست نداشت ؟! جویبار پرسید:مگر نرگس زیبا بود!؟ گلها گفتند: تویی که نرگس غالبا خم شده , صورت زیبای خود را در آبهای شفاف تو تماشا میکرد باید بهتر از هر کس بدانی که نرگس زیبا بود! جویبار گفت: من نرگس را برای این دوست میداشتم که وقتی خم شده و بمن نگاه میکرد , میتوانستم زیبایی خود را در چشمان او تماشا کنم! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 21 شهریور1387ساعت 13:54 توسط حاج نوید صلواتی |
|
|
سلام
کتاب الکترونیکی قلعه حیوانات را به صورت آکروبات ریدر در وبلاگ قرار داده ام. می توانید آنرا دانلود کرده و مطالعه بفرمایید. داستان میپردازد به استثمار , چپاول و به ظلمی که در حق عده ای از حیوانات مزرعه صورت میگیرد. نکته قابل توجه این است که بیشترین ضربه از طرف خودیها به حیوانات مزرعه وارد میشود ,همچنین به علت وجود افکار عامی در میان حیوانات همیشه بدترین ناملایمات به سرشان می آید ولی متوجه نمیشوند . البته داستان به همینجا ختم نمیشود شاید آخرش خوب تمام بشه شاید هم بد! قسمتی از داستان آقاي جونز مالك مزرعه مانر به اندازه اي مست بود كه شب وقتي در مرغداني را قفل كرد از ياد برد كه منفذ بالاي آنرا هم ببندد.تلو تلو خوران با حلقه نور فانوسش كه رقص كنان تاب ميخورد سراسر حياط را پيمود، كفشش را پشت در از پا بيرون انداخت و آخرين گيلاس آبجو را از بشكه آبدار خانه پر كرد و افتان و خيزان به سمت اتاق خواب كه خانم جونز در آنجا در حال خرو پف بود رفت.به محض خاموش شدن چراغ اتاق خواب ،جنب و جوشي در مزرعه افتاد. در روز دهان به دهان گشته بود كه ميجر پير ، -خوك نر برنده جايزه نمايشگاه حيوانات- شب گذشته خواب عجيبي ديده است و مي خواهد آنرا براي ساير حيوانات نقل كند مقرر شده بود به محض اينكه آقاي جونز در ميان نباشد همگي در انبار بزرگ تجمع كنند.ميجر پير (هميشه اورا به اين نام صدا ميكردندگرچه به اسم زيباي ويلينگدن در نمايشگاه شركت كرده بود) آنقدر در مزرعه مورد احترام بود كه همه حاضر بودند ساعتي از خواب خود را وقف شنيدن حرف هاي او كنند…. پیشنهاد میکنم حتما این کتاب را مطالعه فرمایید. ولی این را به حساب به روز رسانی وبلاگ من نگذارید, چون مثل همیشه ۵ شنبه وبلگ به روز خواهد شد! ضمنا سعی میکنم مطالب را ساده تر تحریر کنم.( قابل توجه دوستانی که نظر داده بودند مطالب سنگین است!) خدانگهدار حاج نوید صلواتی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 18 شهریور1387ساعت 6:14 توسط حاج نوید صلواتی |
|
|
چقدر سهل است بدکاری و چه فاصله کوتاهی است بین درستی و جنایت . نادرستی چیست و جنایت کدام؟ آنچه را که طبیعت به ما حکم می کند , اگر مخالف قوانین اجتماع باشد باین اسامی میخوانند . فرمان طبیعت در نهاد بشر جاری تر از ترس اجتماع است مگر برای مورد نادری که بفرط تربیت و تکامل بتوانند این دو را با هم تطبیق کرده و بر حسب موقع باختیار خود یکی را بر دیگری ترجیح دهند . اما باز طبیعت باید به این اشخاص یک روح قوی به ودیعه داده باشد تا بتوانند سر از حکم او بپیچند . هر چه هست از اوست , هیچکس مقصر نیست . ما بازیچه ایم . دست و پای ما را نخهای مخفی طبیعت به بازیگری در می آورد . ظالم و مظلوم هر دو بیچاره و قابل ترحمند . بر عاشقی که مورد مضحکه طبیعت واقع شده و گرفتار جنون است , اگر به رقیب خود کینه بورزد چه ایرادی است؟ بر جاه طلبی که دیوانگی ریاست چشم و گوشش را بسته , اگر مخالفین خود را به هزار رنج و عذاب گرفتار کند چه مسئولیتی وارد است ؟ بر گرسنه ای که به مال دیگری دست دراز میکند و بر قاضی که تأدیب او را تکلیف خود فرض مینماید چه بحثی میتوان کرد؟ همه گرفتار جنون و همه دستخوش استهزا و کینه جویی طبیعت می باشیم و همه هم ظالم و هم مظلومیم . شاید مرگ هم بشر را از این وضعیت خلاص نکند . از کجا که طبیعت نیرنگهایی دیگر برای آزار اجزای بدن ما نریخته باشد, زیرا نثبت عدم تأثر به ذرات این جهان دادن , زاییده جهالت و خودپرستی ما است . به همان دلیل که ما متأثر میشویم شاید سایر موجودات هم از نبات و جماد هر چه باشد متأثر میشوند . ما که هنوز نتوانسته ایم مبدأ حیات خود را بشناسیم وسیر آنرا درک کنیم , ما که در مقابل پرتگاه مهیب اسرار وجود خود متوحش و لغزان ایستاده ایم , ما که با وجود این همه تفاخر و مباهات بقوه عاقله و حاکمه دستخوش اوامر احمقانه و جابرانه ای هستیم , که از اعماق وجود ما صادر می شود و قدرت چون و چرا نداریم , چگونه می توانیم رموز حیاتی سایر ترکیبات اجزای این جهان را کشف کنیم ؟ به چه جسارت می توانیم ضمانت کنیم که جمادات حس نمی کنند ؟ آیا لازم است احساسات همان باشد که مخصوص طبیعت ماست؟ حاج نوید صلواتی
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 14 شهریور1387ساعت 12:14 توسط حاج نوید صلواتی |
|
|
یکروز بی آنکه سخنی از غم دل به میان آرم , به تنها کسی که دوستش دارم نوشتم :« شخصی است که ترا از جان و دل دوست دارد . پیرامون خود بنگر , حدس بزن که او کیست . آنگاه پاسخ ده: اینجا هستم».
روزی او را دیدم . بسویش دویدم و فریاد شادی پر اضطرابی را که از دلم برخواسته بود , در گلو خاموش کردم . اما او بخود نگفت : «اوست»! بمن هم نگفت:«تویی»! بی آنکه از خویش نامی ببرم , بدو نوشتم:«روزوشب بیاد تو اشک میریزم . در انتظار روزی هستم که پرتو عشق , دیدگان ترا بروی من بگشاید و دلهای ما را به هم پیوند دهد» . یکروز مرا دید . دیدگان مرا که هنوز هم غرق اشک بودند دید , اما وقتی که دست لرزان مرا در دست گرفت , بخود نگفت : «اوست»!بمن هم نگفت: «تویی»! بی آنکه بگویم:«منم» از او دور شدم . راز پنهان را در دل نگاه داشتم , اما غم دل از پایم در افکند . تا روزی چند دیگر اثری از من و راز پنهان من باقی نخواهد ماند . شاید روزی در جستجوی آنکس که دل بهمراه او داشت بر سر گورم گذر کند و با خواندن نام من به راز دلم پی برد . آنگاه با وحشت بخود بگوید : «او بود»! بمن بگوید : «تو بودی»! حاج نوید صلواتی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 6 شهریور1387ساعت 6:4 توسط حاج نوید صلواتی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دیوانه سرم در کوه ها,
شامگاهان از مرزها میرسد, نمی دانم بی نصیبی من از زمستان است, یا از باران یا از عشق. اشکریزان و اشکریزان, کوهستانهای ما سبز خواهند شد, شب سیاه را به بند خواهیم کشید, خواهی دید. در آغاز بهار کار خود را به پایان بردم, بر پیشانیم جنگ نوشته شده است, آیا از زمستان زودرس است یا از بهار و یا از عشق؟ اشکریزان و اشکریزان, کوهستانهای ما سبز خواهند شد و به خورشید خواهیم رسید نوید صلواتی |
| پیوندهای روزانه |
|
تیمچه نویدالدوله حاج نوید Badoo! (عکسهای حاج نوید!) یک قدم تا رهایی... استاد علامه محمدتقی جعفری Aol آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 |
|
RSS
|
set as your home page
!-- by MuBlog.metaarchivegroup.com -->
|