![]() |
![]() |
|
| اول صبح ازل تا آخر محشر دمی... |
|
ای رهگذر خوشحال! نغمه تو را شنیدم . هنوز هم میشنوم و دل از این آهنگ غرق نشاط دارم . ای فاخته! آیا تو راستی پرنده ای نواگر هستی یا فقط آوایی هستی که در آسمان بیکران سرگردان است ؟ روی علفها دراز کشیده ام . صدای تو را میشنوم که بر میخیزد و لحظه ای بعد طنین آن به گوش من میرسد , گویی در آن حال که از تپه ای به تپه ای میرود , هم دور و هم نزدیک است . با اینکه تو در پر حرفی دلپذیر خود جز وصف نور خورشید و عطر گل نمیکنی , نمیدانم چرا نغمه تو برای من داستانی حکایت میکند که سراسر آن با رویای دور و دراز در آمیخته است . ای سوگلی بهار! خوش آمدی . تو برای من پرنده ای ساده نیستی , وجودی نامرئی هستی . صدایی دلپذیر هستی . رازی پنهان هستی . صدایی هستی که من در روزهای دوران دبستان خود بدان گوش فرا میدادم و بشنیدن آن درمیان درختها , در روی بوته های گل , در آسمان پهناور مشتاقانه جستجوی ترا میکردم . بارها برای یافتن تو در جنگلها و چمنزارها سرگردان شدم , اما هرگز تو را که امید و عشق و مایه هوس من بودی را نیافتم . اکنون دوباره گوش به نغمه تو فرا داده ام . دوباره روی چمنها دراز کشیده ام و آنقدر به ترانه های تو گوش میدهم که بتوانم دوباره خود را در روزگار دلپذیر کودکی احساس کنم . ای پرنده خوشبخت! از پرتو وجود تو این دنیای تلخ برای من باز به صورت سرزمین جادویی و خیال در آمده به صورت آن اقامتگاهی در آمده است که گویی از ازل تنها برای تو ساخته اند . نوید صلواتی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 31 مرداد1387ساعت 19:52 توسط حاج نوید صلواتی |
|
|
از بس کتاب خواندم خسته شدم . چرا اینهمه مزایا برای مطالعه میشمرند؟ اشتباه بزرگی است . مطالعه کتاب جز اینکه خیالات ما را مشوش کند نتیجه ای ندارد . کتاب اثراشخاص خودنما و مغرور است که صفات و عقاید باطنی خود را با کمال تردستی پنهان کرده و بر خلاف باطن خود حرفهایی گفته اند که مورد تحسین سایرین واقع شود . سبک تحریر , قوه فکر نویسنده را نشان میدهد , نه روح او را . مانند بازیگرهای تاتر که هزار شیوه مختلف بخود گرفته و همه را طبیعی جلوه میدهند . دروغی میخندند و مصنوعی گریه میکنند . بعلاوه چه بخوانم که ضد آن اگر در همان کتاب نباشد در کتاب دیگر اثبات نشده باشد . آن حقیقت مسلم کجاست ؟ هزاران فیلسوف هر یک گفته های فلاسفه دیگر را به جد رد کرده و هزاران دلیل برای اثبات مدعای خود به کار برده اند . وقتی در زندگانی آنها دقت میکنیم می بینیم این مشعل داران , از همه گمراهتر و ناخوشتر بوده اند . ژان ژاک روسو فیلسوف فرانسوی میگوید: برای خوشبختی دو اصل بیشتر لازم نیست : اول سلامتی , دوم اقل مایحتاج . ولی خودش غیر از این دو , هزاران احتیاج و هوس داشته که از بر نیامدن آنها, در بدترین رنجها زیسته و درگذشته است . بالاخره اگر فیلسوف عاقل باشد , کتاب نمی نویسد . نوشتن خودنمایی است و خودنمایی دعوی معارضه . بیچاره فیلسوف ساده لوح میخواهد بعد از او اثری باقی بماند ! بحال او که هر ذره اش در جهانی پراکنده است چه حاصل خواهد داشت . این اثر در نظر چند نفر خواهد ماند که آن هم افراد را سراسر تناقض و سردر گمی می کند . اگر یک میلیون سال بگذرد در مقایسه با دور فلک ناچیز نیست , تا روزی تند بادی جای آب و خشکی را تغییر داده و از بشر اثری نماند ! این فیلسوف خود گرفتار جهل و نادانی است و میخواهد مرا از این مرض نجات دهد!! چه خیال باطلی! نوید صلواتی |
|
+ نوشته شده در
جمعه 25 مرداد1387ساعت 9:14 توسط حاج نوید صلواتی |
|
|
ای خیام! چقدر زندگی ما بگلهای باغ شعر تو شبیه است . همچنانکه گل میشکفد و میپژمرد , عمر ما نیز از لحظاتی ترکیب میشود که هر یک از آنها ذره ای از عمر را همراه خود میبرد . زیرا زندگی مرگ تدریجی است . ولی برای مرد عاقل , مرگ گلها , که مست باده زندگی میمیرند مرگی است که پشیمانی بسیار دارد . بدین جهت است که من پیوسته میکوشم تا هر چه نیرو دارم هم امروز نثار لذات جسمانی کنم و در راه عشق و هوس دم را غنیمت شمرم , زیرا شاید فردا دیگر دیر شده باشد ! زندگی , ترک تدریجی آن چیزهایی است که از مجموعه خود , زندگی را پدید میاورند . لاجرم من امروز نیروی خود را دیوانه وار مصرف میکنم تا بهتر زندگی کنم . فردا که مرگ بسراغم آید خواهم گفت : ((ببخش خواهرجان! دیگر چیزی ندارم که تقدیم تو کنم . خودم هم دارم گدایی میکنم !)) |
|
+ نوشته شده در
شنبه 19 مرداد1387ساعت 8:50 توسط حاج نوید صلواتی |
|
|
بارها آهنگ سفر کردم , اما این بار سفر من بازگشت ندارد. خداحافظ ای عزیزان!زیرا قطاری که باید مرا همراه ببرد درنگ نمیکند. بارها این صحنه را تمرین کردیم , اما این بار دیگر بازیکنان قصد شوخی ندارند . راستی مگر گمان میکردید که ما هرگز بطور جدی از هم جدا نخواهیم شد؟ خداحافظ مادر، چرا گریه کنیم؟ گریه کار آنهایی است که هنوز امید به بازگشت را در دل دارند . برای آنچه که تغییر پذیر نیست چرا اشک بریزیم؟ مگر نمیدانید که من سایه ای هستم که در گذرم و شما خود نیز شبحی گذران بیش نیستید؟ خداحافظ , زیرا من دیگر از این سفر باز نخواهم گشت. ببینید! من بارسفر آخرین را بسته ام , میروم و همه قشنگیهای کاذب زندگی را پشت سر میگذارم . همه را برای همیشه ترک میکنم چون برای نخستین بار سبک و تنها آماده سفر شده ام . با اینهمه در این لحظه آخرین , پیش از جدایی , پیش از آنکه دیگر از من رمقی باقی نباشد , بگذار روی تو را ببینم پدرم , تویی که تمام وجود خود را وقف من کردی و من قدر ناشناسی کردم . امیدی به فرصت دوباره ندارم , ولی از تو بخشش را انتظار میکشم. چه شبها که با ستاره ها رازو نیاز کردم و آنها را غیر قابل دسترس میدانستم , ولی حالا من از آنها بالاتر میروم. خداحافظ چون دیگر من از این سفر باز نخواهم گشت. نوید صلواتی
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 17 مرداد1387ساعت 23:7 توسط حاج نوید صلواتی |
|
|
هنگامی که به مدرسه میرفتم , جوانی دلاور بودم , زیرا تا آن لحظه که خورشید غروب در پس کوهساران فرو میرفت از هیچ چیز باک نداشتم . اما همینکه تاریکی شب کوه ها و مردابها را در زیر خود می گرفت بی اختیار از ترس ارواحی که در افسانه ها و داستانها از آنها سخن میگویند , به خویش میلرزیدم . اگر هم دیده به هم میگذاشتم , رویایی بیدارم میکرد و بازمانده شهامت و جرات مرا به باد میداد . اما امروز همه چیز در روح من عوض شده . حالا دیگر وقتی جرات خود را از دست میدهم که آفتاب بامدادی را در حال طلوع میبینم . حالا دیگر آنچه مرا به هراس می افکند و تنم را از سردی وحشت میلرزاند , تاریکی شب نیست , روشنایی روز و غوغای زندگی است . فقط وقتی که شب میرسد , خود را در زیر نقاب تیره ظلمت پنهان میکنم و آرام میشوم . در تاریکی جرات خویش را در عالم خیال باز می یابم . دریای پهناور و آتش سوزان را بمبارزه میطلبم . شاهین وار در دل ابرهای آسمان به پرواز در می آیم و وحشت و اضطراب را از یاد میبرم , تا وقتی که بار دیگر سپیده بامدادان سر بزند. آری! اکنون دیگر اگر اثری قابل ماندن از خود باقی گذارم , این اثر زاده تاریکی است . وای از آنوقت که شب تار نیز دست حمایت از سرم بر دارد و مرا با خودم تنها گذارد! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 17 مرداد1387ساعت 14:39 توسط حاج نوید صلواتی |
|
|
همیشه بیم داشتن,همیشه امیدوار بودن,همیشه یاد از خاطرات گذشته کردن,همیشه نالیدن,همیشه هوسی تازه کردن و راضی نبودن,در طلب لذات دروغین آه کشیدن و هرگز سراغ حقیقتی که در دل هر کس است نرفتن , خود را گاه بیشتر و گاه کمتر از ارزش واقعی ارزش دادن , تنها در ساعات رنج و غم , خویشتن را شناختن و ماهیت زندگانی بر باد رفته و بیجا تلف شده را فقط در لب گور دریافتن , اینست مفهوم وجود انسان , یا لا اقل اینست مفهوم وجود من! با اینهمه من یک افتخار حقیقی در زندگی دارم . این افتخار را دارم که هرگز سراغ پول و شهرت دروغین نرفتم و هیچگاه سر تسلیم جز بر آستان عشق فرود نیاوردم . همیشه عشق مرا از خود دور کرد و عطش نام نیک بخودم باز آورد , اما عشق و افتخار تاکنون هیچکدام جز غم دل نصیبم نکرده اند . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 16 مرداد1387ساعت 22:3 توسط حاج نوید صلواتی |
|
|
هنگامی که کوه ها مه آلود می شود , بلبل سر بر زانوی غم می نهد , روحم از تن جدا می شود زمانی که تو به یادم می آیی. این قلعه سنگلاخ است , سنگلاخ و شنزار است , ترسم از آن است که یارم دیر کند و چشمانم اشک آلود بماند. کاشکی گل سرخ نبود , زردو پژمرده نمی شد و هجران و مرگ , هیچکدام وجود نداشت. نوید |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 15 مرداد1387ساعت 0:48 توسط حاج نوید صلواتی |
|
|
در رویایی ناشناس , و در خنده ای گریان دیدم , در کشور جدید شکوفه ها باز شده بودند , بازار بوی عید داشت , مرده ها به رقص آمده بودند. آتش ها باریدن گرفت , در کوهستانها چادر نزده اند , خاکستر آن بر باد می رود , و با اختران یکی می شود. ماه ها راه ها سپری کردیم , در درازای کانال ها و در طول مرزها , روشنای ما شمع نیست , به هنگام مرگ , آری مرگ! نوید |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 15 مرداد1387ساعت 0:33 توسط حاج نوید صلواتی |
|
|
هواپیماها را نمی گویم , رنگین کمان آسمان را فرا فرست, سر نیزه ها از آن تو , خاربن شکوفه ها را برای من بفرست, به هنگامی که خون از گلوله ها پاک شود, تمامی انسانها برادر من میشوند , اسلحه ها را نمی گویم , عشق و محبت من برای من بس است , شکوفه هایی که بر روی آب ریخته ام , روزی به سویم بر میگردند. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 15 مرداد1387ساعت 0:31 توسط حاج نوید صلواتی |
|
|
با دیدگان فرو بسته لب بر جام زندگی نهاده ایم و اشک سوزان بر کناره زرین آن فرو می ریزیم. اما روزی می رسد که دست مرگ نقاب از دیدگان ما بر میدارد و هر آنچه را که در زندگانی مورد علاقه ما بوده است را از ما می گیرد. فقط آنوقت میفهمیم که جام زندگی از اول خالی بوده, و ما از روز نخست از این جام جز باده خیال ننوشیده ایم. لرمانتف
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 12 مرداد1387ساعت 23:10 توسط حاج نوید صلواتی |
|
|
ماه چون گویی آتشین از پشت افق ابر آلود بالا می آید . چمنزار در مه غلیظ خفته است . قورباغه ها میان نیزارهای سرسبز که پیوسته با هیجانی پنهان میلرزند فریاد می کشند. گلهای آبی آهسته گلبرگهای خود را برای خفتن فرو می بندند . در سایه روشن شامگاهی , درختان سرو با قدهای برافراشته خود در کنار یکدیگر صف کشیده اند . کرمهای شب تاب به سوی بوته های گل می خزند . جغدها از خواب بیدار شده و بیصدا بالهای سنگین خود را در فضای تیره به حرکت در آورده اند. آسمان اندک اندک از نوری مبهم پر شده است . از کناره افق , زهره زیبا با اندام سپید خود سر بر میزند و از رسیدن موکب روز خبر می دهد. کودکی بودم , از مال دنیا دو چشم فروزان داشتم که در آنها اثر آرامش دل هویدا بود . با امید و آرزو رو بسوی مردم آوردم , اما اینان به من اعتنایی نکردند , زیرا به اندازه کافی زرنگم ندیدند . بیست ساله بودم که آتشی در دلم شعله برافروخت . ناگهان حس کردم که همه زنان را زیبا می بینم و عاشق همه هستم . اما زنها هیچکدام عاشق من نشدند , زیرا هیچیک زیبایم نیافتند . با آنکه نه وطنی داشتم و نه پیشوایی , رو به سوی میدان جنگ آوردم تا در آنجا بمیرم . اما مرگ مرا نپسندید و به سراغم نیامد . حالا دیگر نمیدانم درین دنیا چکار دارم و چه باید بکنم . نمیدانم زودتر یا دیرتر از آنچه باید , به دنیا آمده ام . فقط میدانم که غم دلم خیلی زیاد است . لا اقل شما از دعایی برای من مضایقه مکنید ! نوید
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 11 مرداد1387ساعت 22:52 توسط حاج نوید صلواتی |
|
|
ای خاطره! ای خاطره! از من چه میخواهی؟ چرا دوباره بسراغ من آمده ای؟ خزان, کلاغها را در آسمان خاموش به پرواز در آورده بود و خورشید نوری یکنواخت و پریده رنگ به سوی جنگل که باد سرد شمالی شاخ و برگهای زرد شده درختان آنرا میلرزانید, میفرستاد. من و او تنها در کنار هم راه میرفتیم و غرق رویاهای خویش گیسو و خیال را بدست باد یغماگر سپرده بودیم. ناگهان او نگاه دلپذیر خود را به من دوخت و با صدای دل انگیز و خوش طنین خود که گویی صدای فرشته ای بود پرسید: راستی زیباترین روز زندگی تو چه بوده است؟ بجای پاسخ چشم در چشم او دوختم و لبخندی زدم و با شوق و بی ریایی بر سر انگشتان سپیدش بوسه ای زدم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 11 مرداد1387ساعت 21:32 توسط حاج نوید صلواتی |
|
|
صدای بال پرندگان و خروش آب و زمزمه نسیم خاموش شده . اشعه خورشید به آرامی روی گلهای باغ میلغزند و میگذرند , پرنده نوک دراز خود را در انبه رسیده فرو برده است تا شهد آنرا همچون خون طلایی بر سر کشد. در درون بوستان پر درخت , زیر آسمان شفاف سوزان , لیلا با چهره ای که از گرما گلگون شده , مژگان بلندش را در سایه شاخ و برگ درختان بر هم نهاده و در خواب رفته است. بازوی سپید نرمش را بر پیشانی سیمینش که با یاقوت آراسته شده نهاده است. پای برهنه اش به کفش تنگ و مروارید دوزی شده او زیبایی و جلایی تازه میبخشد. لیلای زیبا به خواب رفته است گاه می خندد و گاه به یاد دلدار فرو میرود, زیرا حال او به میوه شیرین و معطری میماند که هم دهان را خنک می کند و هم دل را نشاط میبخشد. نوید |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 9 مرداد1387ساعت 0:58 توسط حاج نوید صلواتی |
|
|
روزی دشت پهناور به کوهستان تنبل گفت: هیچ نشان زندگی بر پیشانی تو که روز و شب سیلی خور باد است هویدا نیست. در همین هنگام مردمان به شاعر که بر چنگ خود خم شده و در اندیشه فرو رفته بود گفتند: ای خیال پرداز وجود تو به چه کار می آید؟ کوهستان خشمگین به دشت پاسخ داد:این منم که از دل خاک تو خوشه های سرسبز بیرون میاورم, گرمای سوزان نیمروز را با, دم سرد خود ملایم می کنم و راه بر ابرهای طوفانی که شتابان در پروازند میبندم . با سر انگشتان خود برف را به صورت بهمن در میاورم و در کوره خود یخچالهای بلورین میسازم و از درون سخت خویش جویبارهایی پر از آب حیات بخش بشکل رشته های باریک نقره ای بسوی تو میفرستم. شاعر نیز به مردم گفت:بگذارید سر بر دست خود نهاده باشم و فکر کنم. مگر نمی بینید که از سرچشمه دل من, آبی گوارا بیرون میجهد که نوع بشر عطش سوزان خود را با آن فرو مینشاند؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 9 مرداد1387ساعت 0:57 توسط حاج نوید صلواتی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دیوانه سرم در کوه ها,
شامگاهان از مرزها میرسد, نمی دانم بی نصیبی من از زمستان است, یا از باران یا از عشق. اشکریزان و اشکریزان, کوهستانهای ما سبز خواهند شد, شب سیاه را به بند خواهیم کشید, خواهی دید. در آغاز بهار کار خود را به پایان بردم, بر پیشانیم جنگ نوشته شده است, آیا از زمستان زودرس است یا از بهار و یا از عشق؟ اشکریزان و اشکریزان, کوهستانهای ما سبز خواهند شد و به خورشید خواهیم رسید نوید صلواتی |
| پیوندهای روزانه |
|
تیمچه نویدالدوله حاج نوید Badoo! (عکسهای حاج نوید!) یک قدم تا رهایی... استاد علامه محمدتقی جعفری Aol آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 |
|
RSS
|
set as your home page
!-- by MuBlog.metaarchivegroup.com -->
|