![]() |
![]() |
|
| اول صبح ازل تا آخر محشر دمی... |
|
بگذار دریایی مرده باشم و گرداگردم را کوه های نابارور بگیرند .شاید که این کوهساران زیبا نباشند , اما امیدوارم که به اندازه کافی بلند باشند , آنقدر که را ه را از هر سو بر بادها ببندند . بگذار کوهساران نابارور چنان بلند باشند که در برابر خورشید سپر گردند و ظلمت جاودانه چهره دریا را بپوشانند . مرا اینجا نه به فروغ ستارگان نیازی هست , نه به پرتو ماه , نه به ماهیان فرو رفته در اعماق و نه به پرستوهای دریایی که آشیانه بسازند . و تنها چیزی که می خواهم آرامشی است جاودان . بگذار ابرهای گذرنده همه شفقت پردرنگ خود را ببرند . موجی نمی خواهم که خنده ای از نور نقره گون بیفشاند و نسیمی نمی خواهم که آمدن بهار را بشارتم دهد . من به راستی ترجیح می دهم که دریایی مرده باشم , عاری از هر چیزی که موجب اندوهم بشود . و از هیچکس هم شادمانی نمی طلبم همدردی , تسکین ... من پذیرنده هیچیک از اینها نمی شوم . بدین ترتیب شاید نشاطم را در جوانی همیشگیم باز یابم . آرامش دفتریست از اوراق بی پایان , که مرا یاری می دهد تا در برابر آسمان و زمین نماز بگذارم . هنگامی که سرانجام ندائی می رسد و مرا به داوری واپسین می خواند , در آن زمان جهان دیگر صورت جهان نخواهد داشت ,
« تنها این دریای مرده رقت انگیز است که به نامش گناهی نوشته نیست ! » حاج نوید صلواتی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 4 آذر1388ساعت 15:50 توسط حاج نوید صلواتی |
|
|
همیشه بیم داشتن,همیشه امیدوار بودن,همیشه یاد از خاطرات گذشته کردن,همیشه نالیدن,همیشه هوسی تازه کردن و راضی نبودن,در طلب لذات دروغین آه کشیدن و هرگز سراغ حقیقتی که در دل هر کس است نرفتن , خود را گاه بیشتر و گاه کمتر از ارزش واقعی ارزش دادن , تنها در ساعات رنج و غم , خویشتن را شناختن و ماهیت زندگانی بر باد رفته و بیجا تلف شده را فقط در لب گور دریافتن , اینست مفهوم وجود انسان , یا لا اقل اینست مفهوم وجود من! با اینهمه من یک افتخار حقیقی در زندگی دارم . این افتخار را دارم که هرگز سراغ پول و شهرت دروغین نرفتم و هیچگاه سر تسلیم جز بر آستان عشق فرود نیاوردم . همیشه عشق مرا از خود دور کرد و عطش نام نیک بخودم باز آورد , اما عشق و افتخار تاکنون هیچکدام جز غم دل نصیبم نکرده اند . حاج نوید صلواتی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 20 آبان1388ساعت 18:5 توسط حاج نوید صلواتی |
|
|
هنگامی که به مدرسه میرفتم , جوانی دلاور بودم , زیرا تا آن لحظه که خورشید غروب در پس کوهساران فرو میرفت از هیچ چیز باک نداشتم . اما همینکه تاریکی شب کوه ها و مردابها را در زیر خود می گرفت بی اختیار از ترس ارواحی که در افسانه ها و داستانها از آنها سخن میگویند , به خویش میلرزیدم . اگر هم دیده به هم میگذاشتم , رویایی بیدارم میکرد و بازمانده شهامت و جرات مرا به باد میداد . اما امروز همه چیز در روح من عوض شده . حالا دیگر وقتی جرات خود را از دست میدهم که آفتاب بامدادی را در حال طلوع میبینم . حالا دیگر آنچه مرا به هراس می افکند و تنم را از سردی وحشت میلرزاند , تاریکی شب نیست , روشنایی روز و غوغای زندگی است . فقط وقتی که شب میرسد , خود را در زیر نقاب تیره ظلمت پنهان میکنم و آرام میشوم . در تاریکی جرات خویش را در عالم خیال باز می یابم . دریای پهناور و آتش سوزان را بمبارزه میطلبم . شاهین وار در دل ابرهای آسمان به پرواز در می آیم و وحشت و اضطراب را از یاد میبرم , تا وقتی که بار دیگر سپیده بامدادان سر بزند.
آری! اکنون دیگر اگر اثری قابل ماندن از خود باقی گذارم , این اثر زاده تاریکی است . وای از آنوقت که شب تار نیز دست حمایت از سرم بر دارد و مرا با خودم تنها گذارد! حاج نوید صلواتی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 18:39 توسط حاج نوید صلواتی |
|
|
تقدیم به لامارتین فقید با الهام از شعر پرستوهای مهاجر خزان در رسیده و برگهای زرد فام آهسته آهسته از فراز درختان جداگشته و بر روی چمنزار پراکنده می شوند. باد سرد و گزنده از دامن خاموش و بی رونق کوهسار برخاسته و در دره کوچک و مهیب نعره زنان دور می شود . پرستوی زیبا به هر طرف سرگردان و با انتهای بالهایش آبهای آرام تالاب ها را متموج می سازد.
پرنده کوچک در روی هیزمها به جستجو مشغول و چوبهای خشک افتاده در جنگل را جمع می کند. موج دیگر زمزمه نکرده و جنگل خاموش را ملکوتی نمی سازد . دیگر پرندگان خوشخوان در روی شاخه ها نغمه سرایی نمی کنند . اکنون , روز نزدیک به اتمام و خورشید به زحمت می درخشد و آهسته آهسته خم شده و انوار پریده رنگ و سرخ فام خود را به زمین نثار می کند. دیگر گوسفندان زیبا روی تپه ها و چمنهای سرسبز چرا نمی کنند و بره کوچک باز مانده از گله از میان شاخه های خشک گذشته و پشم خود را بر سر خارها می گذارد .
علف ها همگی مرده و مزارع به کلی خشک شده اند. این چنین یک سال گذشته و همچنین روزهای عمر ما سپری می گردند... حاج نوید صلواتی
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 7 آبان1388ساعت 12:38 توسط حاج نوید صلواتی |
|
|
چه سود از شمع فکرت سوختنها بدان بزم خرد افروختنها گزیدن سوزن کلک و نخ و سطر هنر را جامه نو دوختنها فراوان صرف کردن , نقد هستی به جایش نقد دارد اندوختنها به قرصی نان جو محتاج بودن و لیکن آبرو نفروختنها به تلخی بگذراندن روزگاران و لیکن تجربت ناموختنها چه چاره ! گر خدا کاری نسازد؟ به غیر از ساختنها , سوختنها حاج نوید صلواتی
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 2 آبان1388ساعت 19:57 توسط حاج نوید صلواتی |
|
|
تقدیم به دوستی مهربان از زندگی خود راضی نبود و اگر هم راضی بود دلایلی پیش خود جور می کرد که آنرا کوچکتر و پست تر از سایر زندگی ها بداند . آن زنی را که لباس زیبا و فاخر پوشیده و با پالتو پوست در اتومبیل گران قیمت خود لمیده بود را نگاه می کرد و با خود می گفت: این زن زندگی می کند , من هم زندگی می کنم . این چه تقدیری است؟ ولی هیچوقت به خود این زحمت را نداده بود که بقیه زندگی آن فرد را هم از نزدیک ببیند . اساسا چرا به خود زحمت بدهد مگر همینقدر کافی نیست؟ هر از گاهی زندگی آدمهای هم طراز خود را می دید که زندگی شیرین و زیبایی را دارند ولی او اینطور نمی خواست . او از این وضعیت خسته شده بود . مگر نه اینکه مشت نمونه خروار است؟ جایگاه خود را بسیار والاتر از آن چیزی می دانست که الان هست و آرزوهای بلندی در ذهن می پروراند و به هر قیمتی خواستار کسب آن بود . با این دیدگاه آرام آرام جایگاه اصلی خود را از دست می داد و زیبایی های کاذب زندگی او را در خود می گرفت و همه آن کوچکی ولی پیوستگی های زندگی خود را فراموش کرده و از کف می داد. موجودی که پیدا کرده بود همیشه او را سرزنش می کرد و او را خیانت پیشه می خواند و او را قابل اعتماد و شایسته دوستی و لایق زندگی نمی دانست . به او می گفت اگر لایق بودی و عاطفه داشتی و اگر نجیب بودی اینطور به دست نمی آمدی . لطف این کار آن است که کوزه دربسته ای با زحمت و رنج فراوان بدست بیاید تا خود انسان محتویاتش را ببیند نه آنکه پس مانده دیگران و دم خورده سگان را در حلق آدم فرو ببرند. او همه اینها را می شنید بدون اینکه قادر به جواب دادن باشد. زیرا این زندگی را خودش پسندیده و خریده بود, نه تنها با خریدن آن به آرزوهای دور و درازی که در سر می پرورانید نرسیده بود بلکه حس می کرد دیگر آن آب باریک گذشته را هم نمی تواند به دست بیاورد . اکنون متوجه شده بود که بر اثر اشتباهات زیاد چیزی را از دست داده است که بدست آوردنش با همه کوچکی وپستی و بی ارزشی غیر ممکن است زیرا او دیگر سرمایه چند سال قبل خود را نداشت و آن نیز نصیب کس دیگری شده بود ...
امروز دیگر من آن موجود گذشته نیستم ... من جویباری , سیلابی , دوست و تخته سنگی ندارم . تنها چمنزاری کوچک دارم , حوضی نیز در خانه خود دارم که بزرگ نیست , اما آب آن شیرین است . این گوشه زمین بسیار محقر است , ولی من بدان سخت دلبسته ام , زیرا در آنجا آسمان بالای سر من آبیست . ستاره میدرخشد و پرنده ای پرواز کنان میگذرد , و هر بامدادان نیز سپیده صبح از کناره افق آن سر برمیزند . این زمین محقر و این آسمان بلند مال منست . این گلها , این برگها , این علفها من را دوست دارند , و در کنار آنها هر روز لذت فراموشی را بهتر احساس می کنم . حالا دیگر حتی این تصویر نیز برای من دشوار است که دور از اینجا , کسانی هستند که مرا فراموش کرده اند . در اینجا من و ایمانم و عظمت آفرینش رودر روی هم هستیم . اینجا من آسمان زمستان را که در آن نسیم زیبا چون سازی نواگر است بر بالای سر خویش دارم , و در باغچه صدای خنده معصومانه کودکانی را که سر گرم بازیند می شنوم...
حاج نوید صلواتی -------------------------------------------------------------------------------------------------------------- چند روز پیش فایل صوتی علیمردان خان داستان محبوب دوران کودکی به دستم رسید. اگر دوست داشتید دانلود کنید. موفق باشید. علیمردان خان قسمت اول
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 22 مهر1388ساعت 16:36 توسط حاج نوید صلواتی |
|
|
وقتیکه هنگام صحبت با من رنگش پرید و جمله ای را که با صدای لرزان آغاز کرده بود در نخستین کلام قطع کرد ... وقتی که نگاه خود را از پس مژگان بلند خویش به من دوخت و تیری را که گمان داشتم بر دل او نشسته , بر دل من نشاند ... وقتی که چهره او با فروغی آتشین که هرگز خاموش نشد , بر لوح دلم نقش بست و در آن جای گرفت , آن رازی را که در پی دانستنش بودم دریافتم . دریافتم که او مرا دوست ندارد , اما من که او را دوست داشتم... حاج نوید صلواتی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 15 مهر1388ساعت 21:58 توسط حاج نوید صلواتی |
|
|
شهر بزرگ آن است که دارای بزرگترین مردها و زنهاست . چنین جایی که اگر هم از چند کلبه محقر به وجود آمده باشد , بزرگترین شهر دنیاست . نه محلی که کارخانه ها و مصنوعات در آن فراوان است . نه محل ملاقات ها و تعارفات بی حساب واردین و مسافرین , نه محل بلندترین برجها که اجناس دنیا را می فروشند , نه محل کاملترین کتابخانه ها و مدارس , نه محلی که پول در آن بسیار است , نه محلی که سکنه آن زیاد است , نه محلی که مخازن نفت و گاز آن بسیار است , نه محلی که دروغ در آن به صورت عرف در آمده باشد , نه محلی که خودنمایی و بزرگنمایی عمال حکومتی اصل باشد , هیچکدام از اینها شهر بزرگ نیستند .
آنجا که قویترین نسل ناطقین و جنگجویان زندگی می کنند , آنجا که وطن از هر چیز عزیزتر است و پاداش عشق وطن پرستان را می دهد , آنجا که اقتصاد و احتیاط رعایت می شوند , آنجا که با وجود عقل و دانش از وجود قانون بی نیازند , آنجا که از اسارت و شکنجه خبری نیست , آنجا که قدرت داخلی بر قدرت خارجی مقدم است , انجا که حفظ حقوق , بزرگترین آرزوی افراد است , و رئیس و مدیر و حاکم فقط اجیر مردمند و نه سرور مردم , آنجا که وطن متعلق به همه مردم باشد نه اینکه عده ای خود را صاحب منصب آن بدانند آنجا که اطاعت وجدان و اعتماد به نفس را به کودکان یاد می دهند , آنجا که در هر کار نشانه برابری نمایان است , آنجا که دوستان , صدیق و با وفا هستند , آنجا که زن و مرد از آلایش و خودنمایی دورند , آنجا که خون پدران سرخ است , آنجا که تن مادرها سالم و تواناست , آنجا شهر بزرگ و پایدار است ... حاج نوید صلواتی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 8 مهر1388ساعت 19:59 توسط حاج نوید صلواتی |
|
|
My wish for you all
هيچ کس نمي تواند بدون رضايت شما در شما احساس حقارت به وجود آورد. مردم درست به همان اندازه خوشبختند که خودشان تصميم مي گيرند.
شايد زندگي آن جشني نباشد که آرزويش را داشتي ، اما حالا که به آن دعوت شدي تا مي تواني زيبا برقص. الماس حاصل فشارهاي سخت است اگر در خودتان لياقت الماس شدن مي بينيد از فشارهاي سخت نترسيد. سعي کن در زندگي مثل زودپز باشي يعني دراوج جوش آوردنت سوت بزني. هيچ وقت عشق را گدايي نکن چون معمولا چيز با ارزشي رو به گدا نمي دن. آن چه مغز انسان تصور و باور کند به آن مي رسد. هميشه دليل شادي کسي باش نه قسمتي از شادي او و هميشه قسمتي از غم کسي باش نه دليل غم او.
زندگي تفسير 3 کلمه است 1: خنديدن 2: بخشيدن 3: فراموش کردن . پس تا مي تواني بخند ، ببخش و فراموش کن. وقتي زندگي چيز زيادي به شما نمي دهد ، دليلش آن است که شما هم چيز زيادي از او نخواسته ايد سنگي که طاقت ضربه هاي تيشه را ندارد لايق تنديس شدن نيست.در مقابل سختي ها مقاوم باش که وجودت شايسته تنديس شدن است |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1 مهر1388ساعت 19:23 توسط حاج نوید صلواتی |
|
|
ای زن زیبا که درین نیمروز به کنار چشمه آمده ای ! می دانم که به من بیشتر از شوهرت علاقه مندی و او را دوست نداری . ای زیبای سیمین تن که ساقهایی به سپیدی گلبرگ های یاس داری ! همین امروز , وقتی که به شهر بر می گردم , خنجری را برای تو خواهم آورد .
خنجری خواهم آورد تا با آن همین امشب شوهرت را به خاطر من بکشی . مترس , کار دشواری نیست . اول او را در آغوش بگیر و بدو ((محبوب من)) خطاب کن . سپس وقتی او را خرسند از احساس زیبای وجودت و غافل یافتی , تیغه شفاف را در قلبش فرو ببر... آه ! ای زیبایی که شوهرت را دوست نداری , ای زیبایی که ساقهای سیمین داری , وقتی که دیگر شوهر نداشتی با هم بر اسب ترکمن بادپیمایی خواهیم نشست و از این سرزمین نفرین شده بیرون خواهیم رفت . در راه برایت آنقدر آوازهای عاشقانه خواهم خواند که از دوری راه بی خبر بمانی . با هم به سرزمینی خواهیم رفت که در آن نعمت فراوان و انسانهای زیبا فراوانند . امشب وقتی که ماه بیرون آید , در کنار بوته های گل سرخ در انتظار تو خواهم بود ... ... آه ! ای مرد بدطینت شیطان صفت , ای مرد خائن , از اینجا دور شو و به راه خود رو . بگذار کنار چشمه بنشینم و سبوی خود را پر کنم . بگذار لختی آسوده باشم تا زشتی سخنان تو را از یاد ببرم .
ای گناهان و ای ویرانی ها از من دور شوید . ای دنیای دون مرا به خود واگذار . ای افکار پریشان مرا تنها گذارید . ای زشتیها و ناپاکیها , باغهای گل سرخ را رها کرده و آنها را پژمرده نکنید . و با طوفان خود دریای محبت زندگانی را نا آرام نکنید , که این دریای آرام به افق خورشید سرخ فام منتهی می شود ...
حاج نوید صلواتی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 25 شهریور1388ساعت 13:36 توسط حاج نوید صلواتی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دیوانه سرم در کوه ها,
شامگاهان از مرزها میرسد, نمی دانم بی نصیبی من از زمستان است, یا از باران یا از عشق. اشکریزان و اشکریزان, کوهستانهای ما سبز خواهند شد, شب سیاه را به بند خواهیم کشید, خواهی دید. در آغاز بهار کار خود را به پایان بردم, بر پیشانیم جنگ نوشته شده است, آیا از زمستان زودرس است یا از بهار و یا از عشق؟ اشکریزان و اشکریزان, کوهستانهای ما سبز خواهند شد و به خورشید خواهیم رسید نوید صلواتی |
| پیوندهای روزانه |
|
تیمچه نویدالدوله حاج نوید Badoo! (عکسهای حاج نوید!) یک قدم تا رهایی... استاد علامه محمدتقی جعفری Aol آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|
set as your home page
!-- by MuBlog.metaarchivegroup.com -->
|