![]() |
![]() |
|
| اول صبح ازل تا آخر محشر دمی... |
|
دوستان عزیز سلام و عرض ادب
با اجازه همگی عازم سفر مکه بوده و انشاالله دعاگوی همگیتان هستم . لذا به خودم لازم دانسته از همگی طلب بخشش و حلالیت بنامیم. زندگی به کامتان و به امید دیدار مجدد حاج نوید صلواتی |
|
+ نوشته شده در
شنبه 6 تیر1388ساعت 12:54 توسط حاج نوید صلواتی |
|
|
زندگی بر من به یک منوال تا سی سال رفت باطل آن عمری که سی سالش به یک منوال رفت معنی هستی مپرس از من که تنها دیده ام روز رفت وهفته رفت و ماه رفت وسال رفت یک تن از یاران دیرین در کنر من نماند عشق رفت و شادمانی رفت و ذوق و حال رفت انتظار مرگ را عمر عزیز انگاشته است آنکه دارد شکوه کاین مهلت به استعجال رفت با دو چشم باز در خواب پریشان بوده ام عمر بر من بی خبر, چون عمر بر تمثال رفت مالها بر جای ماند و عمر خلق جیفه خوار یا به جمع مال یا در آرزوی مال رفت پیش از آن کز مقدم پیری خبر آید مرا هر سر مویی ز اعضایم به استقبال رفت چند روزی مهلت ذوق و حالی داشتیم آه! کاین مهلت ز غفلت , به قیل و قال رفت زندگی بازیچه یا عمر گرامی هر چه بود نیک یا بد شکر ایزد را که در هر حال رفت دردناک و بی اثر دانی چه را ماند نوید یاد عشق رفته را آهی که از دنبال رفت حاج نوید صلواتی
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 4 تیر1388ساعت 11:1 توسط حاج نوید صلواتی |
|
|
مادر- در دایره احساسات انسانی , هیچ محبتی بالاتراز محبت مادر نسبت به فرزند خود وجود ندارد . برای او فرقی نمی کند که ما دارای چه شرایط و موقعیتی هستیم و همیشه آغوش محبت او برای پناه و نگهداری ما باز است ... ما فرزندان کمتر به زیبایی و اهمیت احساسات و محبت مادر خود پی برده و آنرا یک قسم احساس معمولی فرض کرده و به اندازه ای به ان معتاد می شویم که رقت و لطف آن مورد توجه ما واقع نمی گردد . مادر – به هنگام مسرت با ما شریک بوده و در غمها و آشفتگیهای ما نیز با ما سهیم می گردد . هر موقع ما را کسالتی عارض می شود , در بهبودی ما نهایت تلاش خود را نموده و دائما جهت اعاده صحت ما مترصد و امیدوار است ... مادر – حیات و زندگانی او در موفقیت , مسرت و کامیابی ماست , زنده است تا ما زنده باشیم و همه مسرت و حیات او به حلقه وجود ما متصل است ... مادر – همیشه برای فرزندان خود یک قسم ضربان محبت آمیز غیر تصنعی داشته و در سلسله جامعه بشری همه جا یکسان و متساوی است . توجه مادر – به قسمی رقیق و دقیق است , که خوبی و لطافت آنرا کمتر می توان احساس نمود . غمخواری مادر – اشکهای محبت و عطوفت از چشم او نسبت به فرزندانش و همچنین فرزندان نقاط دیگر جاری است. مادر – با چه چیزی در دنیا می توان او را مبادله نمود ...
مادر دریائیستکه سیل دردهای ما را تا قطره آخر می پذیرد و طغیان نمی کند . قاضی عادلی است که حیله سازی و کینه ورزی طبیعت را همه جا تشخیص داده و همیشه به بی گناهی ما فتوا می دهد . مادر آیینه صافی است که عکس روح ما در آن دیده می شود و از اندک غباری که در خاطر ما باشد مکدر می گردد . طبیبی است که دستش بر جراحات ما مرهم میگذارد و نفسش روح مرده مارا جان می بخشد و برای خود مزدی جز خوشبختی ما تقاضا نمیکند . تنها قدمی که از دوستی و وفا بیرون میگذارد آن است که ما را در این دنیای پر از بلا بیکس گذاشته و خود روزی تن از محنت میرهاند . گویا باز مرغ روحش در اطراف ما سرگردان است . چه بگویم مادر...
حاج نوید صلواتی
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 21 خرداد1388ساعت 10:19 توسط حاج نوید صلواتی |
|
بین بحث و جدل فرق مشهودی وجود دارد . بحث درمطلبی , عبارت از تشریح و تعقل فکری آن موضوع می باشد .مقدمتا شما ممکن است موافق نباشید ولی بعداممکن است قبول نموده وفرضا که به عدم توافق خود ادامه دهید ,نسبت به موضوعی که شخص دیگری با شما بحث نموده تفکر نموده و عاقبت یا با او موافق می شوید و یاخیر... ولی با اصول جدل ومشاجره برعکس و به هیچ وجه به منزل نمی رسید . به آنچه که جهت شما بیان می شود گوش می دهید ولی به نکاتی که ذکر شده متوجه نیستید . زیرا همیشه به فکر خود بوده و موقعی که نوبت به شما می رسد بر او حمله می کنید و علاوه بر این یک نکته دیگری هم در نظریات شما موجود است که چنانچه طرف شما با افکارتان موافق نباشد عقیده خود را در باره او تغییر داده و بدون فکر یک قسم بی میلی نسبت به او حاصل می کنید که به تدریج بزرگ و بزرگتر می شود و در بحث طرفین یک قضیه تحت نظر واقع می شود . در جدل فقط شما طرف خود را نگهداری می کنید . مباحثه یک عمل آرام و موقری بوده و جدل طوفانی و نا آرام می باشد . در مباحثه همیشه به نکات و دقایق صحبت طرف خود احترام می گذارید . شما احساس می کنید که این شخص دارای افکار عالی و معرفت , و دانش او ممکن است به بعضی قضایا اختصاص داشته باشد و همچنین عقاید و افکار او خوب است و به همین جهت مایل به فهم و تقدیس افکار او می شوید . ولی در جدل شما به این عقیده هستید که طرف شما یک انسان درون خالی و احساساتی است که به خاطر منافع خود حاضر است آبروی یک کشور را بریزد و دیگران را قربانی افکار خود نماید و به هیچ وجه ممکن نیست انسان صاحب فکر و فرهیخته را تحت تاثیر خیالات و توهمات خود قرار دهد . در اینجا شما سریعا واکنش نشان داده وسعی میکنید نظرات طرفتان را رد کرده و افکار خود را پیاده کنید . شروع کننده مجادله مانند حیوان درنده ایست که ناگهان به شما حمله میکند و به احتمال زیاد در ابتدا تا حدود زیادی تحت تاثیر شرایط به وجود آمده قرار خواهید گرفت . مشاجره و مجادله با حالت عصیان و عصبانیت و تعصب به هیچ وجه موجب بهبودی اوضاع نخواهد شد . بلکه غالبا موجب نفرت شده و موجبات عناد بوجود آمده و یکی را بر علیه دیگری تحریک میکند . ولی به عکس مباحثه آرام و مفید , موجب ترقی و خوبی جامعه می شود . در حقیقت انعکاس فلسفه آرام و طبیعی است که هر کاری را انجام میدهد و نه غضب و شهوتی که تعلق به عالم حیوانی و بربریت دارد . بین مباحثه و مجادله , تمایز موجود است . همیشه در نوع انتخاب محاوره خود تامل کنید . اگر دیدید که حالت مشاجره به خود گرفته اید زمینه محاوره را تغییر دهید , زیرا موقعی می توانید استفاده حاصل کنید که عقیده و فکر تازه به طور طبیعی و بدون فشار وارد مغز شما بشود و نه وقتی که چنین فکری با چکش به مغز شما فرو کوفته شود و همچنین موقعی که مغز شما برای پذیرفتن احساسات مطلوب حاضر است و نه وقتی که درب های آنرا از دخول عقاید جدید می بندید ... مباحثه و مجادله . انتخاب هر یک به عهده شماست . کوشش کنید که انتخاب شما صحیح و به جا باشد . حاج نوید صلواتی
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 15 خرداد1388ساعت 19:45 توسط حاج نوید صلواتی |
|
آن یکی که معتقد به خدا بود و آن یک که نبود هر دو می پرستیدند یک زیبا را که در اسارت جهل بود آن یک که معتقد به خدا بود و آن یک که نبود یک روشنایی در برابرشان بود نامش هر چه هست , چه فرقی می کند که یکی اهل مسجد و دین بود و دیگری نبود آن یک که معتقد به خدا بود و آن یک که نبود هر دو وفادار بودند با لبان خود , با دل خود و با دستهای خود و هر دو می گفتند که مام زنده بماند باقیش حرف است... آن یک که معتقد به خدا بود و آن یک که نبود در آستان مرگ هر دو دگر بار نام آن کس را که هیچ فریبش نداده اند به لب می آورند و جویبار خون سرخشان یک رنگ و یک دل روان ... آن یک که معتقد به خدا بود و آن یک که نبود خونشان جاریست می رود تا خاکیرا که همیشه دوست داشت در برگیرد تا از گرمی عشق گرمشان در روزهای فصل نو بهار نارنجهای معطر رابه بار نشاند آن یک که معتقد به خدا بود و آن یک که نبود... حاج نوید صلواتی
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 7 خرداد1388ساعت 18:7 توسط حاج نوید صلواتی |
|
|
خدایا... چه احترامی است که به وجودی گرامی تر از جان احساس میکنم که همه روزه در روح من نیرو میگیرد , همچون رب النوعی سبک پی به ماوراء آسمانها به پرواز در می آید . میترسم دستهای ضعیف من پیکر لطیف او را نوازش داده و آزار دهد . بارها خواسته ام که سر بر پایش نهم تا مگر آن فرشته آسمانی مرا در زیر قدمهای نازنین خود پایمال کند . نگاه های او شورانگیز و تبسم های او روح نواز است . آرزو دارم در برابر او به خاک روم و جان و دل به پیشگاه او نثار نمایم... پروردگارا... ترا به این آفرینش زیبا تقدیس کرده و بدین شاهکار فریبنده تبریک می گویم. آه! چه زیباست زمانیکه روی میگرداند و به سویی می خرامد . می ایستم و دیده و دل بدو متوجه میسازم . گویی فرشته ایست که از انوار آسمانی آفریده شده و از بالا به جهان زیرین فرو آمده تا مگر پاهای آسمانیش ساحت خاک را مفتخر ساخته و من دیده بر جایگاه قدومش بنهم . دوست دارم در سایه او راه رفته آن کلماتیکه به زیر پاهای او پایمال شده بنویسم و نسیمی را با پیچ و خم زلفش ملاعبه نموده , استنشاق نمایم . گاهگاهی که خرمن زلف مواج خویش را بدست نسیم جسور میسپرد , هوایی که بر آن میگذرد مرحم روح دربند من است. شاید... این وجود واسطه ای است بین این کالبد فانی و عالم ابدی که بشر را به عبادت و ستایش میگمارد و با نگاهی میتواند به آسمانها پروازم دهد .
ای عشق ! تنهادلدادگان بر اسرار تو پی میبرند... تو چه هستی؟ چه میکنی؟ به کدامین سوی میروی؟ نگاه تست که عشاق زبون را با خود بر طارم ملکوت به فراز میبرد... حاج نوید صلواتی
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 31 اردیبهشت1388ساعت 11:8 توسط حاج نوید صلواتی |
|
|
گیسوانت بر سروده هایم افشان است , باد دیوانه وار بر شب هایم می وزد , جام من با اندوه پر شده , و سرتاسر شب دلم گرفته است . ای فاطمه من , ای جان من ! این عشق را فراموش کن , این عشق را پایانی ده ... در بن بست ها بر درگاهت آویخته ام , به دنبال سایه ام صدای پایی می آید , ببین مرا که چطور زیر باران آتش گرفته ام , و خاکستر های عشق بر سرم فرو می آید اشک تلخ از دیده فرو می ریزم دیگر اینجا سرای من نیست کی این روز پرغوغا به پایان می رسد به خویش لرزیده و ناله سر می دهم به شامگاهان ره می سپارم و می روم افسوس که هیچ چیز نمی تواند تو را از خاطرم محو کند حاج نوید صلواتی
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 24 اردیبهشت1388ساعت 12:24 توسط حاج نوید صلواتی |
|
|
پدرم , نه فقط برای من پدری مهربان بوده است , که مرا مثل سایر پدرانی که اطفال خود را در آغوش محبت پرورش میدهند بار آورده , بلکه یک رفیق ومونس مطلوبی نیز نسبت به من بوده ومی باشد . او مرا از حقایق زندگانی آگاه و در ظل تجربیاتی که خود تحصیل نموده تربیت و تذکر داده است که نام نیک و شهرت نیکو به خودی خود حیات است , و نیز مرا به این حقیقت متذکر شده است که جمع آوری ثروت و مکنت در زندگانی , تا حدی مطلوب و مفید است که موجب بهبودی و نجابت اخلاقی انسان باشد و اگر چه به فکر ثروت نیست , ولی تهیه ثروت را مقصد معینی فرض نمی کند . او به من آموخته است که در حیات انسان , مقاصد و آمال بزرگتر و مطلوب تری وجود دارد که به مراتب از جمع ثروت و پول مهم تر است . پدرم به خیلی از نقاط دنیا سفر کرده وفکر و خیال خود را در مشاهده بکار برده است . مشغولیات حیاتی او مطالعه کتاب های مختلف و نوشتن آثار خود بوده است . غالبا , اوقات خود را تا پاسی از شب صرف نوشتن سیاحت نامه ها و تجربیات و خاطرات گرانمایه خود نموده است . یکی از بزرگترین آرزوهایش در این بوده کتابهایی را در باره حقیقت حیات امامانی تالیف نماید که تا حدود زیادی برای نوع بشر ناشناس مانده اند و آنرا تقدیم هدایت و تکامل بشری نماید , و برای انجام این مقصود مدارک و اطلاعات لازم را جمع آوری نموده است . پدر من همیشه در منازعات و کشمکش های حیاتی چه از نقطه نظر سیاسی و چه اجتماعی , یک منظور را تعقیب نموده است و آن عبارت از این بوده که به دیگران خوبی کرده و حق حیات , شعور و عقلانیت را به آنها متذکر شده است , همچنین دست گیری از فقرا و بیچارگان نموده و به آنها از روی حقیقت و اصول معینی کمک کند . تعریف و تمجید از پدرم و بازگویی خصایص او شاید از دیدگاه شما خوانندگان محترم کار صحیحی نباشد . امیدوارم مرا بخشیده و مرا از این اقدامی که در اثر حس پدر دوستی وادار به ابراز احساسات و خصائل او کرده معذور داشته و چنانچه پدر شما نیز از این پدران باشد , قطعا احساسات شما هم در مورد پدر خود به همین قسم می باشد . کسانیکه سابقه دوستی با وی دارند , از ابراز احساساتی که در مورد او نموده ام مشعوف شده و آنهایی که سابقه ندارند با ملاحظه صفاتی که ذکر نمودم او را خواهند شناخت . برای من خیلی مشکل است کلیه احساسات و عواطف خود را هنگامی که به پدر خود فکر می کنم ابراز کنم . ای کاش برای من مقدور بود آنچه می خواستم می گفتم . آنچه امروز هستم و آنچه که در آینده امیدوارم خواهم بود , در اثر تعلیماتی است که پدرم به من داده و احساساتی است که در من تولید نموده است . عمر طولانی و موفقیت از آرزوهایی است که نسبت به وی داشته , و با در نظر گرفتن موفقیت حقیقی , او کاملا کامیاب گردیده است . آرزو و تمنای خود من هم در این است که همان موفقیت و خوشی و مسرت حقیقی که پدرم به آن رسیده نصیب من نیز بشود. حاج نوید صلواتی
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 17 اردیبهشت1388ساعت 10:39 توسط حاج نوید صلواتی |
|
|
اثر ادوارد دکر از هلند مردی همه روزه از کوه سنگ میکند . کاری دشوار داشت , رنج فراوان میبرد و مزد ناچیز میگرفت . از آن شغل جانفرسا خرسند بود . یکروز آهی کشید و گفت : « پروردگارا! چه میشد اگر مرا نیز توانگر میساختی , تا میتوانستم در تخت روان زیبا, زیر پرده های حریر سرخ بنشینم !» فرشته ای از اسمان فرود آمد و گفت: « آرزوی تو مستجاب شد !» سنگتراش توانگر گشت و در تخت روانی زیبا , زیر پرده های حریر سرخ نشست . قضا را شهریارکشور از آنجا گذر کرد . سوارانی چند از پس و پیش گردونه اش در حرکت بودند و چتر زرین و گردونه شاهی پدید آمد . باز آهی کشید و گفت : «ای کاش شاه بودم !» باز فرشته از آسمان فرود آمد که : «آرزویت برآورده باد !» شاه شد – سوارانی چند از پس و پیش گردونه اش در حرکت بودند و چتری زرین سر تاجدارش را از گزند خورشید در امان میداشت . اما زمین از تابش مهر میگداخت . سبزه در چمن میسوخت و روی شاه آزرده میشد . از نیروی مهر دیگ حسدش به جوش آمد . باز به حسرت آهی کشید که : « ای کاش خورشید میشدم !» فرشته ازاسمان به زیر آمد که « خورشید باش ! » مردک خورشید شد . بالا و زیر از راست و چپ هر سو نور افشانی کرد . اشعه تابناکش سبزه چمنها را سوزاند و روی شاهان را آزرده ساخت . اما ناگهان ابری میان او و زمین خزید . دیگر تیرهای سوزنده اش از آن ابر نگذشت و به زمین نرسید . خشمگین شد که چرا ابر از او تواناتر است ؟ بار دیگر ناخرسند شد و آهی کشید که: «ای کاش ابر بودم !» فرشته گفت : «چنانکه خواستی باش !» چون ابر شد , میان آفتاب و زمین خزید و تیرهای سوزنده خورشید را از گذشتن باز داشت . چمنها باز به سبزی گرایید . ابر به قطرات درشت باران تبدیل شد و بر خاک فرو ریخت . رودخانه ها طغیان کردند و سیل آسا در دره ودشت روان شدند . زراعتها نابود و گله ها ازپیش برداشته شد . اما تخته سنگی در برابر امواج خروشان ایستاده بود و پای مقاومتش به هیچ روی سستی نمی گرفت . بار دیگر در خشم شد که چرا در زور آزمایی با سنگ بی مقداری بر نمی آید؟ « این سنگ در توانایی از من برتر است , می خواهم سنگ باشم ! » فرشته گفت : « آنچه میخواهی باش!» سنگی عظیم شد که از باد و باران و آفتاب گزندی نمی دید و در برابر سیلهای خروشان پایداری می کرد. ناگهان مردی فقیر با تیشه و دیلم فرا رسید و به جانش افتاد . چون قطعاتی چند از پیکرش جدا کرد , در غضب شد که : دیگر این کیست ؟ همانا از من قویتر است ! باز اندوه حسرت وجودش را فراگرفت و آهی کشید که : «ایکاش مثل او بودم» فرشته بار دیگر از آسمان به زیر آمد و گفت : « مثل او باش ! » از نو سنگتراش شد , کاری دشوار داشت , رنج فراوان میبرد , ولی خرسند بود ... برگردان از حاج نوید صلواتی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 10 اردیبهشت1388ساعت 17:35 توسط حاج نوید صلواتی |
|
|
تو در داخل محبس و من در حسرت دیدارت , تو در خرمن آتش ها و من در ترانه ستمدیدگان , روشنایی را در ژرفای تاریکی ها می جوییم , تو در حسرت گذشته و من در اندیشه فرداها , تو به یک سو , من به یک سو و رفقایمان به سویی دیگر , اگر نباشیم , غمی نیست چرا که به عصر خود برآشفته ایم . کوه و در و دشت را پشت سر می گذارم زیر آفتاب چون خاک کویر پخته می شوم , دیگر دلم هوس سبزی و باران ندارد دیگر از یارم خبری نمیگیرم شب شده است و من بر لب دریا با دلی شکسته همچون فرهاد دیگر عشقم افسانه ای شده است در امواج خیال... به یاد روزی می افتم که باد خزان ما را همانند برگهای سرگردان فرو ریخت چنان تنها ماندم , تنها ماندم درد ,عشق , انتظار ... ای رهگذر روشنایی ! تو فرشته من را ندیدی؟ حاج نوید صلواتی
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 3 اردیبهشت1388ساعت 9:46 توسط حاج نوید صلواتی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دیوانه سرم در کوه ها,
شامگاهان از مرزها میرسد, نمی دانم بی نصیبی من از زمستان است, یا از باران یا از عشق. اشکریزان و اشکریزان, کوهستانهای ما سبز خواهند شد, شب سیاه را به بند خواهیم کشید, خواهی دید. در آغاز بهار کار خود را به پایان بردم, بر پیشانیم جنگ نوشته شده است, آیا از زمستان زودرس است یا از بهار و یا از عشق؟ اشکریزان و اشکریزان, کوهستانهای ما سبز خواهند شد و به خورشید خواهیم رسید نوید صلواتی |
| پیوندهای روزانه |
|
یک قدم تا رهایی... استاد علامه محمدتقی جعفری Aol آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 |
|
RSS
|
set as your home page
|